تعارض اخلاق با طبیعت


تمام موجودات زنده برای حفظ گونه خویش اخلاق مندند، پلنگ مادر برای جفت و فرزندش فداکاری می کند. اما اخلاق با سیر طبیعت در تعارض است، پلنگ دقیقا برای حفظ خود و گونه خویش، آهو را می درد. و اخلاق در انسان به حد اعلی می رسد، انسان "درخودمتناقض ترین" موجود و متعارض ترین با جهان است.
 

عقل و تجربه


سنت آمپریسم (تجربه گرایی) در سیاست به سنت گرایی و محافظه کاری می انجامد و سنت راسیونالیسم (عقل گرایی) به رادیکالیسم و انقلابی گری. ممالک آنگلوساکسون را با فرانسه و آلمان مقایسه کنید.

توضیح: قصد ارزش گذاری ندارم.

شک


شک، غایت و تعالی تفکر است.
 

کلامی از سقراط


خودت را بشناس
خودت باش
خودت را باش

عرفان، عصای دست ما


"هر کس که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید،
چه آن کس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد،
البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد".
ابوالحسن خرقانی

عرفان هم افیون توده ها بوده است و هم جنبشی اجتماعی در برابر خشکه مقدسی و تشرع.

هر اتخاذ موضعی در باره ی عرفان باید هر دو روی سکه را مد نظر داشته باشد.

عرفان دنیا را عجوزه ای می داند که باید از آن احتراز جست تا این جهان (ناسوت) در پای آن یکی (لاهوت) قربانی شود، سلسله مراتب تصوف نیز سازمانی پی افکند مبتنی بر سالوس و ریا، همان چه شریعت بدان منتج شده بود.

از سوی دیگر عرفان دیدگاهی سراسر دیگرگون با شریعت دارد، در دیدگاه عرفانی به ویژه شعبه ی "پانته ایستی" یا "وحدت وجودی" آن، انسان و جهان در نسبتی این همانی با خدا قرار می گیرند و در واقع انسان محل حلول روح خدا است.

از منظر عرفان حقیقت ذوالابعاد و ذووجوه است و هر کس از ظن خود یار آن می شود و بنابراین تخطئه ی دیدگاه ها و اندیشه های مخالف امری است از روی تنگ بینی و تنگ اندیشی.

این منظر می تواند کمکی باشد برای مومنان تا پای در وادی "اصالت انسان" و "تکثرگرایی" گذارند.

نباید از نظر دور داشت که اومانیسم و پلورالیسم واقعیتی است که از عرفان و به ویژه عرفانی که پای در سنت دارد فراتر می رود و هدفی که ما در پی آنیم به وسایلی که زمانی برای نیل به هدف، دستیار ما بوده الزاما وفادار نخواهد ماند، بنابراین عرفان نه سرچشمه ی اومانیسم و پلورالیسم است و نه سرمنزل آن، برداشتی متناسب با جهان ما از عرفان، تنها عصایی خواهد بود که مومنان را یاری خواهد داد تا هم ایمانی دیگرگون با آن چه تاکنون داشته اند تجربه کنند و هم لوازم "دوگانه ی مذکور" را بپذیرند.

اومانیسم و لیبرالیسم


تنها ایدئولوژی موفق در زمینه ی احقاق حقوق بشر، "لیبرالیسم" بوده است.

اگر در کشورهای لیبرال شاهد نقض حقوق بشر هستیم، نه از روی نقصان لیبرالیسم که به خاطر عدم پایبندی کامل به مبانی و نتایج آن است.

اما سایر ایدئولوژی ها و مکاتب هر چه کامل تر به اجرا درآیند، در ابعاد گسترده تری حقوق بشر را نقض می کنند، چه ریشه ی اومانیستی داشته باشند (سوسیالیسم، نازیسم، فاشیسم و ...) و چه نداشته باشند.

تاریخ به روشنی گواه آن است که "سعادت" آن است که بشر خود تعریف می کند و نه هیچ موجود دیگری و تجسم غایی بشر در "فرد بشر" خود را می نمایاند و نه در جامعه، طبقه، نژاد و ...

اومانیسم شرط لازم است و لیبرالیسم شرط کافی.

هم‌جنس‌گرایی: اقلیتی ناحق و فاقد حقوق؟! - مقاله ای از اکبر گنجی

ادامه نوشته

در رد بهانه و توجیه


دولت های مستبد برای توجیه نقض حقوق بشر در کشورهایشان به موارد نقض آن توسط کشورهای منادی حقوق بشر و دموکراسی اشاره کرده و از آنان با عنوان "مدعیان دروغین حقوق بشر" یاد می کنند.

دولت های مستبد به این امر واقفند که ارزش های حقوق بشر و دموکراسی در نظام بین الملل کنونی چه کاملا به اجرا درآیند و چه تماما ردای عمل به خود نپوشند، از مشروعیت نهادی و ارزشی برخوردارند، به همین دلیل است که جرات و توان مقابله ی علنی فکری با این ارزش ها را ندارند و تنها به این گفته بسنده می کنند که آنان (کشورهای منادی ارزش های جهان شمول) خود به حقوق بشر پایبند نیستند.

درستی یک گزاره منطقا به کیستی گوینده ی گزاره ارتباط ندارد، به عبارتی باید چیستی گفتار یا نوشتار را مد نظر قرار داد و نه کیستی گوینده یا نویسنده را.

نقض حقوق بشر در گوانتانامو و یا ابوغریب توجیه گر نقض آن در تبت، چچن، دارفور و هاوانا نیست، گو این که نقض حقوق بشر در غرب امری ست خارج از چارچوب و ساختار اخلاقی، حقوقی و سیاسی این کشورها و نقض آن توسط دولت های مستبد واقعیتی ست ساختاری، به عبارتی آن یکی استثناء است و این یکی قاعده.

در کشورهای دموکراتیک به دلیل حاکمیت سنت قدرتمند دموکراسی، نقض حقوق اتباع خود آن کشورها بسیار به ندرت رخ می دهد و نقض حقوق شهروندان سایر کشورها با وجود سازمان های حقوق بشری بین المللی و قدرت رسانه های جهانی با موانع بسیار مواجه می شود، به علاوه در صورت وقوع چنین رخدادهایی نظارت نهادهای غیردولتی و رسانه ها تداوم چنان قانون شکنی را متوقف می کند.

قطعا در کار کشورهای غربی انتقادات بسیاری وارد است، اما هیچ یک از این انتقادات دال بر ضعف دموکراسی و یا حقوق بشر نیست، بلکه نشان دهنده ی ویژگی خوداصلاحی و خودترمیمی چنین نظام هایی ست، به عبارتی این گلایه ها در جهت دموکراسی بیشتر است و نه ابطال دموکراسی و یا راهی برای توجیه استبداد و نقض حقوق آحاد بشر.
 

اصالت انسان

 

خدایان در یونان باستان همچون انسان ها می زیند، می خورند، می آشامند، همبستر می شوند، زاد و ولد می کنند، می دزدند، می کشند و ...  

آن ها در همین جایی هستند که ما هستیم، در همین جهان، پشت همین کوه ها، در ژرفای همین دریا ها.

انسان گونه بودن خدایان بعد ها در رنسانس خود را در اصالت انسان* یا خدا گونه شدن انسان می نمایاند.

از دیگر پایه های خدا گونه شدن انسان در عصر رنسانس، الهام گرفتن از خدا گونه شدن مسیح است، پسر جلوه ای دیگر است از پدر و هموست که به عنوان جلوه ی خدا بر روی صلیب عبادت می شود.

در این تفکر، این انسان است که خدا را مفهوم بندی می کند و به تصور خویش از خدا شکل می بخشد، بنابر این، این مفهوم خدا ست که برای انسان شکل می پذیرد و نه بالعکس.

اصالت انسان الزاما نفی وجود خدا نیست، بلکه نفی قربانی کردن انسان در برابر تصوری ست که او خود از خدا در ذهن و ضمیر خویشتن ساخته است.

در این تفکر، این انسان است که نه تنها "مفهوم" خدا را بلکه جهان را به مثابه یک مفعول شناسایی تحت معرفت و در نتیجه مالکیت خویش در می آورد.

بنابر این فلسفه ی مدرن از دکارت ( می اندیشم پس هستم ) تا کانت ( طرح ذهن دارای مقولات و رها کردن ابژه ی فی نفسه ) و تا هگل ( طرح مفهوم روح در تاریخ ) نموی ست از مکتب اصالت انسان.

انسان از آن جا که تنها فاعل شناسا ست، اصیل است و در جهان صاحب شان و مرتبت والا.

* Humanism

قدسي زدايي در فضاي بين الاذهاني

 

تئو ون گوك كارگردان هلندي به گناه ساختن فيلمي راجع به قرآن با ضربات كارد كشته شد. قاتل او مي گويد در صورت آزاد شدن دوباره در صورت لزوم دست به چنين كاري خواهد زد. اگر از او بپرسيد چرا؟ در پاسخ خواهد گفت به خاطر اهانت به يك امر مقدس.

 باید از او و ساير همفكرانش در همه ي اديان و مذاهب كه معتقدند رواست كه به خاطر امر مقدس با ضربات چاقو رگ هاي يك "انسان" را از هم دريد بپرسيم چرا؟ مساله ي اساسي آن است كه چگونه دفاع از ارزش هايي كه در "ذهن" يا "سوژه" جاي دارد، مي تواند نابودي يك وجود "عيني" يا "ابژكتيو" داراي حيات را توجيه كند؟

 ارزش آزادي بيان يكي از بنيادي ترين ارزش هاي مدرنيته است. "آزادي بيان" مستلزم آن است كه به گونه اي به "پلوراليسم معرفتي" يا "تكثرگرايي معرفتي" باور داشته باشيم.

چنان پلوراليسمي ميتواند چنين مفروضاتي داشته باشد:

 1- حقيقت وجود ندارد.

 2- حقيقت وجود دارد اما قابل دستيابي نيست.

 3- حقيقت قابل دستيابي است، اما رسيدن به آن دشوار است.

 من فرض سوم را بر مي گيرم و در بيان آن اظهار مي دارم كه حقيقت امري ست داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون، و احتمالا تو در تو و پيچيده. هر سوژه انساني به فراخور ويژگي هاي منحصر به فرد خويش به گونه اي و از زاويه اي به حقيقت مي نگرد ( البته با اين فرض كه آن چه كه او به آن مي نگرد، بعدي يا وجهي يا لايه اي از ابعاد يا وجوه و يا لايه هاي "حقيقت" باشد.)

 بنابر اين هيچ تضميني وجود ندارد كه آن چه كه A بدان باور دارد متضمن تمام يا حتي گوشه اي از حقيقت باشد.

 من در اين جا به همين نتيجه گيري بسنده مي كنم و به اين پرسش نمي پردازم كه چگونه مي توان به حقيقت داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون دست يازيد. به اين پرسش نيز نخواهم پرداخت كه چه مي شود كه يك باور "مقدس" مي شود. آن چه كه براي من مساله است توجيه يك امر ذهني (در اين جا امر مقدس) براي معدوم نمودن يك امر عيني ذي حيات (در اين جا انسان) است.

 فرد A باور b را (براي خود) مقدس مي داند، زيرا معناي زندگي او بر اساس چنين باوري ست. A در صحت باور b چون و چرا نمي كند زيرا با اين كار در معناي زندگي خويش چون وچرا كرده است، اما چگونه است كه به خود اجازه مي دهد كه زندگي فرد B را به اين دليل كه B در باور او چون و چرا كرده و يا حتي به باور او توهين نموده است از وي بستاند؟ قرباني كردن يك زندگي به خاطر يك "معنا" ي زندگي چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟

 آن چه كه بايد در چنين جهاني صورت گيرد، آن است كه قدسيت امر قدسي از فضاي بين الاذهاني يعني فضايي كه در آن گفت و گو راجع به باور ها شكل مي گيرد، حذف گردد. فرد A مي بايست قدسيت باور b را در فضاي ذهن خويشتن محدود نمايد، و هنگامي كه بر سر باور b گفت و گو مي كند از آن قدسي زدايي نمايد. انسان امروز بايد آنچنان ورزيده باشد كه در صورت مواجهه با چون و چراي "ديگري" در مقدسات وي، معناي زندگي خويشتن را سست و متزلزل نبيند و در فضاي گفت و گو از باور خود قدسي زدايي كرده و يا لااقل با حفظ عزت نفس خويشتن و ديگري، از گفت و گو سر باز زند.

 آن جهان در درون ماست، در بيرون بايد اين جهاني عمل كرد.

بنیان گرایی و عمل گرایی

 

در باب روند تاسیس دموکراسی در یک جامعه دو دیدگاه عمده مطرح شده است:

 1- بنیان گرایی(1):

از این دیدگاه دموکراسی مستلزم فلسفه ی دموکراسی ست، فلسفه ای که بر بنیان آن دموکراسی بنا نهاده شده است. تا زمانی که چنین فلسفه ای در اندیشه و فرهنگ جامعه ریشه ندواند، دموکراسی نیز حاصل نخواهد شد.

این نظام فلسفی دربردارنده ی انسان گرایی(2)، فردگرایی(3)، این جهان گرایی(4) و تکثر گرایی(5) ست.

اصالت هر چه جز انسان، قربانی کردن فرد در برابر مذهب، طبقه، ملیت و ...، قربانی کردن زندگی در پای جهانی دیگر و اعتقاد به آن که یک دیدگاه واحد عین حقیقت است و لاغیر، زمینه ای را که برای رشد دموکراسی مهیا باشد، فراهم نمی کند.

این دیدگاه به نوعی بدبینی نسبت به ترویج دموکراسی در جوامع غیرغربی منجر می شود.

 2- عمل گرایی(6):

از این دیدگاه دموکراسی پدیده ای بومی به شمار نمی رود بلکه پدیده ای جهانشمول است. "استفاده از دموکراسی همان قدر مستلزم جهان بینی ویژه ای ست که کاربرد پنی سیلین"(7).

دموکراسی سازوکاری اجتماعی و مستلزم نهادسازی در بستر جامعه با هدف مشارکت مردم در امر حکومت است.

دموکراسی با تاسیس و تثبیت نهادهای غیر دولتی، رسانه های آزاد و منتقد و ایجاد دولت پاسخ گو و مسوولیت پذیر و به عبارتی ابداع سازوکارهای نظارت دائمی و کارآمد مردم بر حکومت، در هر جامعه و با هر فلسفه ای قابل دست یابی ست.

این دیدگاه نسبت به تاسیس دموکراسی در جوامع غیرغربی خوشبین است.

1- Foundationalism

2- Humanism

3- Individualism

4- Secularism

5- Pluralism

6- Pragmatism

7- ریچارد رورتی
 

تقدم فردگرایی بر مردم سالاری

 

دادگاه آتن با اکثریت آرا رای به اعدام سقراط داد، اعدام فیلسوف اقدامی دموکراتیک اما نادرست بود.

جان استوارت میل در جمله ای تکان دهنده می گوید: " اگر تمام مردم دنیا به جز یک نفر بر یک عقیده باشند و آن یک نفر اعتقادی متضاد با سایرین داشته باشد، هیچ کس حق ندارد او را از ابراز عقیده اش باز دارد ".

حد و مرز دموکراسی تا کجاست؟ آیا هر حکم دموکراتیک لازم الاجراست؟ آیا با نام دموکراسی و نظر اکثریت می توان زندگی فردی را از او ستاند؟ آیا اکثریت می تواند اقلیت را از حقوق طبیعی خویش محروم سازد؟

بدون شک نه، زیرا در این صورت رای اکثریت، بر خلاف اخلاق و وجدان بشری خواهد بود. آن چه این جا می خواهم بدان اشاره کنم، تقدم حقوق فردی بر دموکراسی ست.

انسان در جهان اصیل است و صاحب شان و کرامت و تحقق ملموس، بارز و عینی انسان، فرد بشری ست و نه ملیت، قومیت، مذهب، نژاد، طبقه و ...

بنابراین در بدایت امر، این فرد است که باید محترم شمرده شده و حقوق طبیعی او از جمله حق زنده بودن، در امان بودن، انتخاب لباس و گزینش مرام و عقیده به رسمیت شناخته شود.

هیچ جامعه ای، هیچ اکثریتی از جامعه و هیچ مذهب، ملیت، قومیت، نژاد و طبقه ای حق محروم کردن فردی از افراد بشر از حقوق طبیعی خویش را ندارد.

آن چه هر فرد طالب دموکراسی باید در نظر داشته باشد همین تقدم فردگرایی بر دموکراسی ست.

تاملی در باب گذشته

 

تاکنون آیا با پدیده ی روانی " دژاوو " مواجه شده اید؟ آیا تاکنون با صحنه ای روبه رو شده اید و احساس کنید آن چه که می بینید برایتان آشنایی غریبی دارد و یا حتی مطمئن باشید که پیش از این، این صحنه را تجربه کرده اید؟

روانشناسان معتقدند که این تجربه، توهمی بیش نیست. در هر حال می خواهم از این مقدمه بحث زمان را پیش بکشم.

فیزیک دانان بر این باورند که زمان امری نسبی است، زمان با همان سرعتی که برای ما می گذرد در همه ی کیهان نمیگذرد و ممکن است گذر آن سرعتی بیش تر یا کمتر داشته باشد، در فیزیک نوین حتی سفر به گذشته نیز امری ست ممکن.

ژان پل سارتر در رمان تهوع صحنه ی گذر پیرزنی از خیابان را توصیف می کند و در ادامه شاهد ناپدید شدن پیرزن از زاویه ی دید راوی هستیم، او به خیابان دیگری می پیچد، راوی در این جا دچار حیرت می شود و در ذهن خویش به دنبال لحظه ای می گردد که پیرزن هنوز در زاویه ی دید بود، آیا آن لحظه معدوم شده و یا در جایی یا زمانی و یا بعد دیگری از ابعاد امکانی هستی قرار گرفته است؟

آیا گذشته غیر از حافظه و یا ناخودآگاه ما جای دیگری نیست؟

اگر گذشته از لحاظ نگاه هستی شناختی به آن، عدم باشد، زندگی به نظر بی رحمانه خواهد بود. آن چه که قوام اکنون به آن است، خود عدم است و زمان انگار ماهی ای ست که دائم از دست ما می لغزد و از کف می رود.

نه قوام اکنون بدون گذشته ممکن است و نه گذشته بدون اکنون معنادار، پس گذشته کجاست؟

تاریخی بودن ماهیت دین

 

روشنفکری دینی قائل به "گوهر دین" است، و برآن است که عرضیات یا متشابهات دین را از جوهر دین یا محکمات آن سوا کند، اما معیار متقن تشخیص گوهر از ناگوهر را رها می سازد.

چگونه مي توان به گوهر دين دست يافت در حالي كه‌‌‌ محكي براي تشخيص آن در دست نيست؟

بر خلاف نظر روشنفکران دینی اصولا چیزی به نام گوهر دین نمی تواند معنایی محصل داشته باشد، دين همچون هر پديده ي ديگر امري ست " تاريخي " كه در تاريخ تكوين مي يابد و آن مي شود كه هست.

اما غالب كساني كه دين را امري تاريخي مي دانند نيز زود تر از آن چه كه بايد متوقف مي شوند، آنان از آن جا كه دين را امر " در تاريخ " مي دانند، به اين نتيجه مي رسند كه پروژه ي غيرحكومتي شدن دين در مورد دين اسلام به بن بست مي رسد، زيرا اسلام ديني ست كه در طول تاريخ عرفي و حكومتي بوده است.

به باور من از چنان مقدمه اي لزوما چنين نتيجه اي به دست نمي آيد، به اين دليل ساده كه تاريخ در لحظه ي " اكنون " باز نايستاده است.

زمان در گذر است و هيچ تضميني نيست كه اسلام در ادامه ي سير تاريخي خود به قالب هاي گونه گون ديگر در نيايد.

چه بسا اسلام در شوند يا صيرورت تاريخي خويش، و البته كه چنين سيري كاملا هويداست، ديني شود آن چنان كه مسيح مي گفت: " دنيا از آن قيصر و ملكوت آسمان ها از آن من ".