تئو ون گوك كارگردان هلندي به گناه ساختن فيلمي راجع به قرآن با ضربات كارد كشته شد. قاتل او مي گويد در صورت آزاد شدن دوباره در صورت لزوم دست به چنين كاري خواهد زد. اگر از او بپرسيد چرا؟ در پاسخ خواهد گفت به خاطر اهانت به يك امر مقدس.
باید از او و ساير همفكرانش در همه ي اديان و مذاهب كه معتقدند رواست كه به خاطر امر مقدس با ضربات چاقو رگ هاي يك "انسان" را از هم دريد بپرسيم چرا؟ مساله ي اساسي آن است كه چگونه دفاع از ارزش هايي كه در "ذهن" يا "سوژه" جاي دارد، مي تواند نابودي يك وجود "عيني" يا "ابژكتيو" داراي حيات را توجيه كند؟
ارزش آزادي بيان يكي از بنيادي ترين ارزش هاي مدرنيته است. "آزادي بيان" مستلزم آن است كه به گونه اي به "پلوراليسم معرفتي" يا "تكثرگرايي معرفتي" باور داشته باشيم.
چنان پلوراليسمي ميتواند چنين مفروضاتي داشته باشد:
1- حقيقت وجود ندارد.
2- حقيقت وجود دارد اما قابل دستيابي نيست.
3- حقيقت قابل دستيابي است، اما رسيدن به آن دشوار است.
من فرض سوم را بر مي گيرم و در بيان آن اظهار مي دارم كه حقيقت امري ست داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون، و احتمالا تو در تو و پيچيده. هر سوژه انساني به فراخور ويژگي هاي منحصر به فرد خويش به گونه اي و از زاويه اي به حقيقت مي نگرد ( البته با اين فرض كه آن چه كه او به آن مي نگرد، بعدي يا وجهي يا لايه اي از ابعاد يا وجوه و يا لايه هاي "حقيقت" باشد.)
بنابر اين هيچ تضميني وجود ندارد كه آن چه كه A بدان باور دارد متضمن تمام يا حتي گوشه اي از حقيقت باشد.
من در اين جا به همين نتيجه گيري بسنده مي كنم و به اين پرسش نمي پردازم كه چگونه مي توان به حقيقت داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون دست يازيد. به اين پرسش نيز نخواهم پرداخت كه چه مي شود كه يك باور "مقدس" مي شود. آن چه كه براي من مساله است توجيه يك امر ذهني (در اين جا امر مقدس) براي معدوم نمودن يك امر عيني ذي حيات (در اين جا انسان) است.
فرد A باور b را (براي خود) مقدس مي داند، زيرا معناي زندگي او بر اساس چنين باوري ست. A در صحت باور b چون و چرا نمي كند زيرا با اين كار در معناي زندگي خويش چون وچرا كرده است، اما چگونه است كه به خود اجازه مي دهد كه زندگي فرد B را به اين دليل كه B در باور او چون و چرا كرده و يا حتي به باور او توهين نموده است از وي بستاند؟ قرباني كردن يك زندگي به خاطر يك "معنا" ي زندگي چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟
آن چه كه بايد در چنين جهاني صورت گيرد، آن است كه قدسيت امر قدسي از فضاي بين الاذهاني يعني فضايي كه در آن گفت و گو راجع به باور ها شكل مي گيرد، حذف گردد. فرد A مي بايست قدسيت باور b را در فضاي ذهن خويشتن محدود نمايد، و هنگامي كه بر سر باور b گفت و گو مي كند از آن قدسي زدايي نمايد. انسان امروز بايد آنچنان ورزيده باشد كه در صورت مواجهه با چون و چراي "ديگري" در مقدسات وي، معناي زندگي خويشتن را سست و متزلزل نبيند و در فضاي گفت و گو از باور خود قدسي زدايي كرده و يا لااقل با حفظ عزت نفس خويشتن و ديگري، از گفت و گو سر باز زند.
آن جهان در درون ماست، در بيرون بايد اين جهاني عمل كرد.