برخي نظام ها به باور من خود ويران گرند، يعني مرگ خود را با خود به همراه دارند.
البته در يك معناي كلي، تمامي نظام ها از نظام ارگانيك ( موجود زنده ) تا نظام سايبرنتيك ( اتوموبيل ) خود ويران گرند، چون تمامي آن ها مرگ و يا استهلاك خويش را با خود به همراه دارند.
آن چه موجب مي شود تا من واژه ي " برخي " را به كار گيرم، پديده اي است كه آن را فرايند مرگ زودرس مي نامم.
برخي نظام ها با مرگ طبيعي و برخي ديگر با مرگ زودرس مي ميرند.
قصد من آن است كه بر نظام هاي سياسي متمركز شوم.
چه عواملي موجب مي شود تا يك نظام سياسي خاص زود تر از آن چه كه تصور مي شود، بميرد؟
من در جست و جو براي يافتن چنين عاملي از سطح تحليل خرد استفاده مي كنم، يعني رفتار نظام سياسي خرد ( در اين جا دولت ) را به عنوان علت فرض مي گيرم و نه رفتار نظام بين الملل ( سطح تحليل كلان ) را.
به باور من آن چه كه آن را " امتزاج تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل با هويت و ماهيت نظام سياسي خرد " مي نامم، اگر تنها عامل پديده ي مرگ زودرس يك نظام سياسي نباشد، به يقين از مهم ترين عوامل چنين پديده اي ست.
يك نظام سياسي كه كه واجد ويژگی " تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل " يا " تقابل با نظام بين الملل " و يا " رفتار ضداجتماعي " باشد، نظامي ست خود ويران گر.
فرض مي كنيم كه نظام " الف " مدت مديدي ست كه داراي ويژگي هاي اشاره شده مي باشد و اين خصوصيات را دروني كرده است.
از اين لحظه به بعد الف 2 استراتژي كلان را مي تواند برگزيند:
1- رها سازي سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت الف با هويت خويش بيگانه شده، استحاله مي شود و پايگاه اجتماعي ديرين خود را كه به واسطه ي آرمان ها و ارزش هاي مبتني بر تقابل با نظام بين الملل گرد آورده بود به تدريج متزلزل مي بيند و در نهايت آن را از دست مي دهد و نابود مي شود.
البته در حالتي كه الف بتواند با يك سير پرشتاب به نوعي كارآمدي اقتصادي و رفاهي خيره كننده دست يازد، قادر خواهد بود تا بر عدم مشروعيت سياسي و استحاله ي ارزشي و ايدئولوژيك خود سرپوش گذارد، كاري كه چين قادر به انجام آن و شوروي ناتوان از آن بود.
باید دید آیا نظام سیاسی می تواند در ماهیت خویش انقلاب کند و دیگر آن نباشد که بود؟
2- پافشاري بر سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت، نظام بين الملل كه از ويژگي " صيانت از خود " و " خود ترميمي " برخوردار است، دير يا زود توان خود را در جهت انهدام الف بسيج خواهد كرد، و البته پر واضح است كه قدرت نظام بين الملل در صورت هماهنگي بر قدرت يك نظام سياسي خاص مي چربد و هماهنگي نظام بين الملل در موقعيتي كه از جانب يك نظام سياسي راديكال و تجديد نظر طلب در معرض تهديد فوري قرار گيرد، حتمي خواهد بود. نمونه ي چنين حالتي را مي توان در مورد فرانسه ي ناپلئون بناپارت و آلمان نازي مشاهده كرد.