مشرف رفت.
برخی گفته ها حاکی از آن است که وی قصد پناهندگی به عربستان سعودی را دارد.
شگفتا که دیروز نواز شریف از جور و جفای مشرف پناهنده ی سعودی ها بود و امروز مشرف گریزان از وطن.
درس بزرگی ست این واقعه برای همه ی مستبدانی که به مردم خویش پشت کرده اند و طلب مشروعیت از آمریکا دارند.
مشرف بارها به خیال خود آمریکا را اندرز می داد که پاکستان به دیکتاتوری سکولار محتاج است تا بتواند منافع آمریکا را در منطقه حفظ کند و بوش نیز بارها مشرف را یار غار خویش خوانده بود.
اما چرا چنین شد؟
شما را ارجاع می دهم به یکی از مطالب پیشین "این جهانی": "دموکراسی در خاورمیانه".
دولت های مستبد به این امر واقفند که ارزش های حقوق بشر و دموکراسی در نظام بین الملل کنونی چه کاملا به اجرا درآیند و چه تماما ردای عمل به خود نپوشند، از مشروعیت نهادی و ارزشی برخوردارند، به همین دلیل است که جرات و توان مقابله ی علنی فکری با این ارزش ها را ندارند و تنها به این گفته بسنده می کنند که آنان (کشورهای منادی ارزش های جهان شمول) خود به حقوق بشر پایبند نیستند.
درستی یک گزاره منطقا به کیستی گوینده ی گزاره ارتباط ندارد، به عبارتی باید چیستی گفتار یا نوشتار را مد نظر قرار داد و نه کیستی گوینده یا نویسنده را.
نقض حقوق بشر در گوانتانامو و یا ابوغریب توجیه گر نقض آن در تبت، چچن، دارفور و هاوانا نیست، گو این که نقض حقوق بشر در غرب امری ست خارج از چارچوب و ساختار اخلاقی، حقوقی و سیاسی این کشورها و نقض آن توسط دولت های مستبد واقعیتی ست ساختاری، به عبارتی آن یکی استثناء است و این یکی قاعده.
در کشورهای دموکراتیک به دلیل حاکمیت سنت قدرتمند دموکراسی، نقض حقوق اتباع خود آن کشورها بسیار به ندرت رخ می دهد و نقض حقوق شهروندان سایر کشورها با وجود سازمان های حقوق بشری بین المللی و قدرت رسانه های جهانی با موانع بسیار مواجه می شود، به علاوه در صورت وقوع چنین رخدادهایی نظارت نهادهای غیردولتی و رسانه ها تداوم چنان قانون شکنی را متوقف می کند.
قطعا در کار کشورهای غربی انتقادات بسیاری وارد است، اما هیچ یک از این انتقادات دال بر ضعف دموکراسی و یا حقوق بشر نیست، بلکه نشان دهنده ی ویژگی خوداصلاحی و خودترمیمی چنین نظام هایی ست، به عبارتی این گلایه ها در جهت دموکراسی بیشتر است و نه ابطال دموکراسی و یا راهی برای توجیه استبداد و نقض حقوق آحاد بشر.
خدایان در یونان باستان همچون انسان ها می زیند، می خورند، می آشامند، همبستر می شوند، زاد و ولد می کنند، می دزدند، می کشند و ...
آن ها در همین جایی هستند که ما هستیم، در همین جهان، پشت همین کوه ها، در ژرفای همین دریا ها.
انسان گونه بودن خدایان بعد ها در رنسانس خود را در اصالت انسان* یا خدا گونه شدن انسان می نمایاند.
از دیگر پایه های خدا گونه شدن انسان در عصر رنسانس، الهام گرفتن از خدا گونه شدن مسیح است، پسر جلوه ای دیگر است از پدر و هموست که به عنوان جلوه ی خدا بر روی صلیب عبادت می شود.
در این تفکر، این انسان است که خدا را مفهوم بندی می کند و به تصور خویش از خدا شکل می بخشد، بنابر این، این مفهوم خدا ست که برای انسان شکل می پذیرد و نه بالعکس.
اصالت انسان الزاما نفی وجود خدا نیست، بلکه نفی قربانی کردن انسان در برابر تصوری ست که او خود از خدا در ذهن و ضمیر خویشتن ساخته است.
در این تفکر، این انسان است که نه تنها "مفهوم" خدا را بلکه جهان را به مثابه یک مفعول شناسایی تحت معرفت و در نتیجه مالکیت خویش در می آورد.
بنابر این فلسفه ی مدرن از دکارت ( می اندیشم پس هستم ) تا کانت ( طرح ذهن دارای مقولات و رها کردن ابژه ی فی نفسه ) و تا هگل ( طرح مفهوم روح در تاریخ ) نموی ست از مکتب اصالت انسان.
انسان از آن جا که تنها فاعل شناسا ست، اصیل است و در جهان صاحب شان و مرتبت والا.
* Humanism
تئو ون گوك كارگردان هلندي به گناه ساختن فيلمي راجع به قرآن با ضربات كارد كشته شد. قاتل او مي گويد در صورت آزاد شدن دوباره در صورت لزوم دست به چنين كاري خواهد زد. اگر از او بپرسيد چرا؟ در پاسخ خواهد گفت به خاطر اهانت به يك امر مقدس.
باید از او و ساير همفكرانش در همه ي اديان و مذاهب كه معتقدند رواست كه به خاطر امر مقدس با ضربات چاقو رگ هاي يك "انسان" را از هم دريد بپرسيم چرا؟ مساله ي اساسي آن است كه چگونه دفاع از ارزش هايي كه در "ذهن" يا "سوژه" جاي دارد، مي تواند نابودي يك وجود "عيني" يا "ابژكتيو" داراي حيات را توجيه كند؟
ارزش آزادي بيان يكي از بنيادي ترين ارزش هاي مدرنيته است. "آزادي بيان" مستلزم آن است كه به گونه اي به "پلوراليسم معرفتي" يا "تكثرگرايي معرفتي" باور داشته باشيم.
چنان پلوراليسمي ميتواند چنين مفروضاتي داشته باشد:
1- حقيقت وجود ندارد.
2- حقيقت وجود دارد اما قابل دستيابي نيست.
3- حقيقت قابل دستيابي است، اما رسيدن به آن دشوار است.
من فرض سوم را بر مي گيرم و در بيان آن اظهار مي دارم كه حقيقت امري ست داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون، و احتمالا تو در تو و پيچيده. هر سوژه انساني به فراخور ويژگي هاي منحصر به فرد خويش به گونه اي و از زاويه اي به حقيقت مي نگرد ( البته با اين فرض كه آن چه كه او به آن مي نگرد، بعدي يا وجهي يا لايه اي از ابعاد يا وجوه و يا لايه هاي "حقيقت" باشد.)
بنابر اين هيچ تضميني وجود ندارد كه آن چه كه A بدان باور دارد متضمن تمام يا حتي گوشه اي از حقيقت باشد.
من در اين جا به همين نتيجه گيري بسنده مي كنم و به اين پرسش نمي پردازم كه چگونه مي توان به حقيقت داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون دست يازيد. به اين پرسش نيز نخواهم پرداخت كه چه مي شود كه يك باور "مقدس" مي شود. آن چه كه براي من مساله است توجيه يك امر ذهني (در اين جا امر مقدس) براي معدوم نمودن يك امر عيني ذي حيات (در اين جا انسان) است.
فرد A باور b را (براي خود) مقدس مي داند، زيرا معناي زندگي او بر اساس چنين باوري ست. A در صحت باور b چون و چرا نمي كند زيرا با اين كار در معناي زندگي خويش چون وچرا كرده است، اما چگونه است كه به خود اجازه مي دهد كه زندگي فرد B را به اين دليل كه B در باور او چون و چرا كرده و يا حتي به باور او توهين نموده است از وي بستاند؟ قرباني كردن يك زندگي به خاطر يك "معنا" ي زندگي چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟
آن چه كه بايد در چنين جهاني صورت گيرد، آن است كه قدسيت امر قدسي از فضاي بين الاذهاني يعني فضايي كه در آن گفت و گو راجع به باور ها شكل مي گيرد، حذف گردد. فرد A مي بايست قدسيت باور b را در فضاي ذهن خويشتن محدود نمايد، و هنگامي كه بر سر باور b گفت و گو مي كند از آن قدسي زدايي نمايد. انسان امروز بايد آنچنان ورزيده باشد كه در صورت مواجهه با چون و چراي "ديگري" در مقدسات وي، معناي زندگي خويشتن را سست و متزلزل نبيند و در فضاي گفت و گو از باور خود قدسي زدايي كرده و يا لااقل با حفظ عزت نفس خويشتن و ديگري، از گفت و گو سر باز زند.
آن جهان در درون ماست، در بيرون بايد اين جهاني عمل كرد.
در باب روند تاسیس دموکراسی در یک جامعه دو دیدگاه عمده مطرح شده است:
1- بنیان گرایی(1):
از این دیدگاه دموکراسی مستلزم فلسفه ی دموکراسی ست، فلسفه ای که بر بنیان آن دموکراسی بنا نهاده شده است. تا زمانی که چنین فلسفه ای در اندیشه و فرهنگ جامعه ریشه ندواند، دموکراسی نیز حاصل نخواهد شد.
این نظام فلسفی دربردارنده ی انسان گرایی(2)، فردگرایی(3)، این جهان گرایی(4) و تکثر گرایی(5) ست.
اصالت هر چه جز انسان، قربانی کردن فرد در برابر مذهب، طبقه، ملیت و ...، قربانی کردن زندگی در پای جهانی دیگر و اعتقاد به آن که یک دیدگاه واحد عین حقیقت است و لاغیر، زمینه ای را که برای رشد دموکراسی مهیا باشد، فراهم نمی کند.
این دیدگاه به نوعی بدبینی نسبت به ترویج دموکراسی در جوامع غیرغربی منجر می شود.
2- عمل گرایی(6):
از این دیدگاه دموکراسی پدیده ای بومی به شمار نمی رود بلکه پدیده ای جهانشمول است. "استفاده از دموکراسی همان قدر مستلزم جهان بینی ویژه ای ست که کاربرد پنی سیلین"(7).
دموکراسی سازوکاری اجتماعی و مستلزم نهادسازی در بستر جامعه با هدف مشارکت مردم در امر حکومت است.
دموکراسی با تاسیس و تثبیت نهادهای غیر دولتی، رسانه های آزاد و منتقد و ایجاد دولت پاسخ گو و مسوولیت پذیر و به عبارتی ابداع سازوکارهای نظارت دائمی و کارآمد مردم بر حکومت، در هر جامعه و با هر فلسفه ای قابل دست یابی ست.
این دیدگاه نسبت به تاسیس دموکراسی در جوامع غیرغربی خوشبین است.
1- Foundationalism
2- Humanism
3- Individualism
4- Secularism
5- Pluralism
6- Pragmatism
7- ریچارد رورتی
بسیاری بر این باورند که آمریکا هیچ گاه در کشورهای جهان سوم و یا در حال توسعه چه در آمریکای لاتین و چه در خاورمیانه عملا به دنبال دموکراسی نبوده است. آن ها حمایت آمریکا از رژیم های سرکوبگری چون رژیم شاهنشاهی در ایران، سلطنت مطلقه ی سعودی ها و رژیم مبارک در مصر را شواهدی می دانند دال بر مدعای خویش.
به باور من اما در شرایط کنونی نظام بین الملل و در وضعیت تک قطبی پس از فروپاشی شوروی که آمریکا در موقعیت هژمون قرار گرفته است، قضاوتی که بدان اشاره شد مطابق با واقعیت نیست.
در دوران جنگ سرد تجربه در بسیاری موارد به آمریکاییان نشان داد که دموکراسی نه تنها موجب گسترش نظام سرمایه داری به جهان سوم نمی شود بل از آن جا که توده ی مردم در این کشورها قربانی بی عدالتی های گسترده ی اجتماعی هستند، محیط بسیار مساعدی را برای رشد سوسیالیسم و غلطیدن به دامان رقیب ایدئولوژیک،شوروی، فراهم می کند، از این رو بود که آمریکا پیروزی مصدق را علت تضعیف شاه و ضعف شاه را عاملی برای قدرت گرفتن چپ در ایران دید و در نتیجه اقدام به سرنگونی رهبر جنبش ملی ایران کرد.
اکنون اما با قرار گرفتن آمریکا در موقعیت هژمونیک چنین نگرانی ای رخت بر بسته است. هژمون کشوری ست که از موقعیت رهبری و نظم دهندگی به نظام بین الملل برخوردار است و قدرت بلامنازع آمریکا در عرصه های (به ترتیب) فرهنگی، نظامی، سیاسی و اقتصادی چنین موقعیتی را به این کشور اعطا کرده است. آمریکا مبلغ و در واقع مالک ارزش های جهانشمول حقوق بشر، دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد است.
گاه این گونه بیان می شود که این ارزش ها جهانشمول نیستند، من با این ایده مخالفم، زیرا آشکارا مشاهده می شود که سرکوبگرترین دیکتاتورها همچون صدام حسین، رابرت موگابه و حسنی مبارک از ابزار رفراندوم و انتخابات برای توجیه مشروعیت حکومت خود چه در داخل و چه در خارج استفاده می کنند، درست است که آنان قلبا هیچ اعتقادی به نظر مردم ندارند اما مشروعیت دموکراسی در عرصه افکار عمومی جهانی و در میان نخبگان حکومت ها را به خوبی مشاهده می کنند و این خود دلیلی ست بر جهان شمول بودن این ارزش ها.
اکنون باید دید که چرا و با چه نیتی آمریکا این بار در صدد برقراری دموکراسی در خاورمیانه است؟
خطری که درخاورمیانه ی پس از جنگ سرد رخ می نمایاند و منافع و ارزش های آمریکا در منطقه را نشانه گرفته، خطر بنیادگرایی اسلامی ست.
جوانان مسلمان با وجود منابع و درآمدهای سرشار نفتی در خاورمیانه قربانی بی عدالتی و فقر هستند و از طرفی رابطه ی تنگاتنگ آمریکا با حکومت های نامشروع و ناکارآمد خود را مشاهده می کنند، بنابراین چیزی جز کینه و نفرت در دل خود نسبت به آمریکا و حکومت های بومی احساس نمی کنند، منبع هویتی آنان اسلام است و برداشت آن ها از وضعیت خویش چیزی نیست جز قرار گرفتن در موقعیت ضعف مطلق، آنان از این که با ابزارهای متعارف قدرت همچون رسانه، قدرت اقتصادی و نظامی و همچنین یک دیپلماسی قدرتمند قادر به مقابله با آمریکا و متحدان منطقه ایش در خاورمیانه نیستند، مایوسند، یاس و نومیدی همراه با کینه و نفرت مولد خشونت است، آن هم از نوع کور. با دیدن جوانی این چنین مایوس و این چنین کینه توز که با رخ نمایاندن غریزه ی مرگ در وجود خویش به دنبال منفجر کردن بدن خود و دیگری،به مثابه یک دشمن، است و با تکیه بر منبع هویتی خویش،اسلام، معتقد است که با این کار درهای بهشت را به روی خویش می گشاید، نباید شگفت زده شد.
جوامع خاورمیانه ای اکنون نیازمند اقتصادی سالم و شفافند تا در زیر لوای آن از بی عدالتی رهایی یابند و نیازمند فضایی هستند تا در آن بتوانند برداشت های گاه متفاوت خویش از مذهب و آیینشان را بدون ترس از عواقب آن بیان کنند، این آزادی و آن شفافیت محتاج دموکراسی ست، شاید اگر اخوان المسلمین در مصر از مشروعیت قانونی برخوردار می بود، هیچ گاه شاهد ترور انورسادات نمی بودیم.
بنابراین می بینیم که آمریکا برقراری دموکراسی در خاورمیانه را در راستای منافع خویش در فضای پس از جنگ سرد می پندارد، آمریکا دموکراسی در خاورمیانه را نه به عنوان یک غایت و ارزش و نه به خاطر خود دموکراسی بلکه به عنوان یک ابزار تضمین منافع خویش می بیند.
اکنون باید ببینیم:
1- دموکراسی چگونه به منافع آمریکا در خاورمیانه یاری می رساند؟
2- آمریکا در خاورمیانه به دنبال چه نوع دموکراسی ست؟
3- آمریکا چگونه می خواهد دموکراسی را در خاورمیانه پیاده نماید؟
دموکراسی فضایی را فراهم می آورد که در آن راه ها و روش های متفاوت و گاه متعارض اداره ی امور سیاسی و اقتصادی در مواجهه و گفت و گو با هم پخته تر شده و عقل جمعی کارآمدترین راه را برگزیند. دموکراسی موجب نظارت مردم و نخبگان دانشگاهی بر عملکرد حکومت شده و شفافیت در تصمیم گیری ها را موجب می شود و بالتبع عامل کارآمدی و موفقیت نسبی حکومت در عرصه های اقتصادی از جمله فقرزدایی و جلب سرمایه های بیشتر خواهد بود.
از آن جا که دموکراسی ها با هم نمی جنگند، دموکراسی موجب می شود که حکومت های دموکراتیک در خاورمیانه تعارضات فرهنگی با آمریکا را به کانال های دیپلماتیک و رسانه ای منتقل کنند و محیط برای نمو جنگ طلبی و نظامی گری نامساعد شود.
اقتصاد سالم و شفاف و آزادی بیان، عرصه را برخشونت کور تنگ می کند.
پیشتر گفتیم که آمریکا دموکراسی را نه برای دموکراسی بلکه برای تامین منافع خویش در خاورمیانه ی پس از جنگ سرد جست و جو می کند.
فرهنگ جوامع خاورمیانه و به ویژه خاورمیانه ی عربی به شدت برای نضج ارزش های دموکراتیک نامساعد است، انسان صاحب کرامت نیست و اندیشه ی بشری محلی از اعراب ندارد، زندگی انسان را نه خود او بلکه تقدیر رقم می زند.
بنابراین تلاش برای نهادینه کردن ارزش های دموکراتیک در این جوامع لااقل در کوتاه مدت و میان مدت تلاشی عبث خواهد بود و قطعا تحلیل گران آمریکایی بر این امر واقفند.
آن چه آمریکا به دنبال آن است نه لیبرالیسم ارزشی بلکه دموکراسی به مثابه روش و ابزاری در جهت بازسازماندهی سازوکارهای حکومتی و مدنی در این جوامع است. دموکراسی در خاورمیانه روشی ست که با به کارگیری آن سلیقه ها و راه ها (و نه لزوما افکار و اندیشه ها) ی متفاوت و گاه متعارض، قومیت های گونه گون و مذاهب مختلف هر یک سهمی از موزاییک قدرت را برمی گیرند و هر کدام از فرصت های برابر برای ابراز وجود و هویت خویش برخوردار می شوند، در این صورت نه کردها در عراق، نه شیعیان در عربستان و نه اخوان المسلمین در مصر دست به اسلحه نخواهند برد، آشوب به پا نخواهند کرد، تروریسم را در منطقه و بالتبع در فرای منطقه گسترش نخواهند داد و موجب فرار سرمایه نخواهند شد.
شاید در بلند مدت چنین ساختاری به تربیت انسان هایی با تفکر دموکراتیک و لیبرال منجر شود، اما در هر حال، اکنون آمریکا نه در پی انسان خاورمیانه ای دموکرات بلکه در صدد ایجاد ساختار دموکراتیک در جوامع خاورمیانه ای ست.
پرسشی که این جا مطرح می شود این است که آمریکا چگونه متحدان منطقه ای خویش را به چنین فرم حداقلی از دموکراسی سوق خواهد داد بدون آن که آنان را برنجاند؟
آمریکا نشان داده که در مورد کشورهای دوست بسیار شکیباست. این کشور در ممالکی همچون کویت، عربستان سعودی، اردن، مصر و امارات متحده از اصلاح نظام آموزشی آغاز کرده و این دولت ها را تشویق به آموزش مدارای اسلامی و طرد خشونت مذهبی نموده است، در عربستان سعودی برای نخستین بار انتخابات شوراهای شهر برگزار شد و در کویت زنان در انتخابات پارلمانی شرکت می کنند.
در هر حال هر آن ممکن است اصلاحات دموکراتیک موجب آشوب در این جوامع شود اما با وجود این در بلندمدت و به دلایل گفته شده ثبات دائمی را در منطقه رقم خواهد زد.
عراق می تواند الگویی برای ترویج دموکراسی ابزاری و حداقلی در خاورمیانه ی عربی باشد، موفقیت چنین نظامی در کنترل خشونت های مذهبی میان شیعه و سنی در حال تثبیت است.
به نظر می رسد که با قدرت گرفتن احتمالی دموکرات ها در آمریکا روش های دیپلماتیک و اقتصادی ترویج دموکراسی در منطقه در مقایسه با ابزارهای نظامی (آن گونه که در عراق شاهد بودیم) از اقبال بیشتری برخوردار گردد، اما قطعا آمریکا در هیچ حالتی استراتژی کلان گسترش دموکراسی ابزاری در خاورمیانه را رها نخواهد ساخت.
شاید هنوز برخی استدلالات مطرح شده در کتاب های معارف دبیرستان را به یاد داشته باشید.
مثلا در جایی آمده بود: از آن جا که زن و مرد با هم متفاوتند، پس حقوق آن ها نیز نباید مشابه بلکه بایستی مساوی باشد!
یعنی آن چه زنان مدرن می خواهند تشابه است و نه تساوی، تساوی حقوق آن است که "ما" می گوییم!
حال، این که تعریف تشابه چیست و چگونه از تفاوت فیزیولوژیک زن و مرد به عدم تشابه حقوق آن ها می رسیم، پرسشی ست که باید از آقایان پرسید.
دادگاه آتن با اکثریت آرا رای به اعدام سقراط داد، اعدام فیلسوف اقدامی دموکراتیک اما نادرست بود.
جان استوارت میل در جمله ای تکان دهنده می گوید: " اگر تمام مردم دنیا به جز یک نفر بر یک عقیده باشند و آن یک نفر اعتقادی متضاد با سایرین داشته باشد، هیچ کس حق ندارد او را از ابراز عقیده اش باز دارد ".
حد و مرز دموکراسی تا کجاست؟ آیا هر حکم دموکراتیک لازم الاجراست؟ آیا با نام دموکراسی و نظر اکثریت می توان زندگی فردی را از او ستاند؟ آیا اکثریت می تواند اقلیت را از حقوق طبیعی خویش محروم سازد؟
بدون شک نه، زیرا در این صورت رای اکثریت، بر خلاف اخلاق و وجدان بشری خواهد بود. آن چه این جا می خواهم بدان اشاره کنم، تقدم حقوق فردی بر دموکراسی ست.
انسان در جهان اصیل است و صاحب شان و کرامت و تحقق ملموس، بارز و عینی انسان، فرد بشری ست و نه ملیت، قومیت، مذهب، نژاد، طبقه و ...
بنابراین در بدایت امر، این فرد است که باید محترم شمرده شده و حقوق طبیعی او از جمله حق زنده بودن، در امان بودن، انتخاب لباس و گزینش مرام و عقیده به رسمیت شناخته شود.
هیچ جامعه ای، هیچ اکثریتی از جامعه و هیچ مذهب، ملیت، قومیت، نژاد و طبقه ای حق محروم کردن فردی از افراد بشر از حقوق طبیعی خویش را ندارد.
آن چه هر فرد طالب دموکراسی باید در نظر داشته باشد همین تقدم فردگرایی بر دموکراسی ست.
تاکنون آیا با پدیده ی روانی " دژاوو " مواجه شده اید؟ آیا تاکنون با صحنه ای روبه رو شده اید و احساس کنید آن چه که می بینید برایتان آشنایی غریبی دارد و یا حتی مطمئن باشید که پیش از این، این صحنه را تجربه کرده اید؟
روانشناسان معتقدند که این تجربه، توهمی بیش نیست. در هر حال می خواهم از این مقدمه بحث زمان را پیش بکشم.
فیزیک دانان بر این باورند که زمان امری نسبی است، زمان با همان سرعتی که برای ما می گذرد در همه ی کیهان نمیگذرد و ممکن است گذر آن سرعتی بیش تر یا کمتر داشته باشد، در فیزیک نوین حتی سفر به گذشته نیز امری ست ممکن.
ژان پل سارتر در رمان تهوع صحنه ی گذر پیرزنی از خیابان را توصیف می کند و در ادامه شاهد ناپدید شدن پیرزن از زاویه ی دید راوی هستیم، او به خیابان دیگری می پیچد، راوی در این جا دچار حیرت می شود و در ذهن خویش به دنبال لحظه ای می گردد که پیرزن هنوز در زاویه ی دید بود، آیا آن لحظه معدوم شده و یا در جایی یا زمانی و یا بعد دیگری از ابعاد امکانی هستی قرار گرفته است؟
آیا گذشته غیر از حافظه و یا ناخودآگاه ما جای دیگری نیست؟
اگر گذشته از لحاظ نگاه هستی شناختی به آن، عدم باشد، زندگی به نظر بی رحمانه خواهد بود. آن چه که قوام اکنون به آن است، خود عدم است و زمان انگار ماهی ای ست که دائم از دست ما می لغزد و از کف می رود.
نه قوام اکنون بدون گذشته ممکن است و نه گذشته بدون اکنون معنادار، پس گذشته کجاست؟
روشنفکری دینی قائل به "گوهر دین" است، و برآن است که عرضیات یا متشابهات دین را از جوهر دین یا محکمات آن سوا کند، اما معیار متقن تشخیص گوهر از ناگوهر را رها می سازد.
چگونه مي توان به گوهر دين دست يافت در حالي كه محكي براي تشخيص آن در دست نيست؟
بر خلاف نظر روشنفکران دینی اصولا چیزی به نام گوهر دین نمی تواند معنایی محصل داشته باشد، دين همچون هر پديده ي ديگر امري ست " تاريخي " كه در تاريخ تكوين مي يابد و آن مي شود كه هست.
اما غالب كساني كه دين را امري تاريخي مي دانند نيز زود تر از آن چه كه بايد متوقف مي شوند، آنان از آن جا كه دين را امر " در تاريخ " مي دانند، به اين نتيجه مي رسند كه پروژه ي غيرحكومتي شدن دين در مورد دين اسلام به بن بست مي رسد، زيرا اسلام ديني ست كه در طول تاريخ عرفي و حكومتي بوده است.
به باور من از چنان مقدمه اي لزوما چنين نتيجه اي به دست نمي آيد، به اين دليل ساده كه تاريخ در لحظه ي " اكنون " باز نايستاده است.
زمان در گذر است و هيچ تضميني نيست كه اسلام در ادامه ي سير تاريخي خود به قالب هاي گونه گون ديگر در نيايد.
چه بسا اسلام در شوند يا صيرورت تاريخي خويش، و البته كه چنين سيري كاملا هويداست، ديني شود آن چنان كه مسيح مي گفت: " دنيا از آن قيصر و ملكوت آسمان ها از آن من ".
برخي نظام ها به باور من خود ويران گرند، يعني مرگ خود را با خود به همراه دارند.
البته در يك معناي كلي، تمامي نظام ها از نظام ارگانيك ( موجود زنده ) تا نظام سايبرنتيك ( اتوموبيل ) خود ويران گرند، چون تمامي آن ها مرگ و يا استهلاك خويش را با خود به همراه دارند.
آن چه موجب مي شود تا من واژه ي " برخي " را به كار گيرم، پديده اي است كه آن را فرايند مرگ زودرس مي نامم.
برخي نظام ها با مرگ طبيعي و برخي ديگر با مرگ زودرس مي ميرند.
قصد من آن است كه بر نظام هاي سياسي متمركز شوم.
چه عواملي موجب مي شود تا يك نظام سياسي خاص زود تر از آن چه كه تصور مي شود، بميرد؟
من در جست و جو براي يافتن چنين عاملي از سطح تحليل خرد استفاده مي كنم، يعني رفتار نظام سياسي خرد ( در اين جا دولت ) را به عنوان علت فرض مي گيرم و نه رفتار نظام بين الملل ( سطح تحليل كلان ) را.
به باور من آن چه كه آن را " امتزاج تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل با هويت و ماهيت نظام سياسي خرد " مي نامم، اگر تنها عامل پديده ي مرگ زودرس يك نظام سياسي نباشد، به يقين از مهم ترين عوامل چنين پديده اي ست.
يك نظام سياسي كه كه واجد ويژگی " تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل " يا " تقابل با نظام بين الملل " و يا " رفتار ضداجتماعي " باشد، نظامي ست خود ويران گر.
فرض مي كنيم كه نظام " الف " مدت مديدي ست كه داراي ويژگي هاي اشاره شده مي باشد و اين خصوصيات را دروني كرده است.
از اين لحظه به بعد الف 2 استراتژي كلان را مي تواند برگزيند:
1- رها سازي سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت الف با هويت خويش بيگانه شده، استحاله مي شود و پايگاه اجتماعي ديرين خود را كه به واسطه ي آرمان ها و ارزش هاي مبتني بر تقابل با نظام بين الملل گرد آورده بود به تدريج متزلزل مي بيند و در نهايت آن را از دست مي دهد و نابود مي شود.
البته در حالتي كه الف بتواند با يك سير پرشتاب به نوعي كارآمدي اقتصادي و رفاهي خيره كننده دست يازد، قادر خواهد بود تا بر عدم مشروعيت سياسي و استحاله ي ارزشي و ايدئولوژيك خود سرپوش گذارد، كاري كه چين قادر به انجام آن و شوروي ناتوان از آن بود.
باید دید آیا نظام سیاسی می تواند در ماهیت خویش انقلاب کند و دیگر آن نباشد که بود؟
2- پافشاري بر سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت، نظام بين الملل كه از ويژگي " صيانت از خود " و " خود ترميمي " برخوردار است، دير يا زود توان خود را در جهت انهدام الف بسيج خواهد كرد، و البته پر واضح است كه قدرت نظام بين الملل در صورت هماهنگي بر قدرت يك نظام سياسي خاص مي چربد و هماهنگي نظام بين الملل در موقعيتي كه از جانب يك نظام سياسي راديكال و تجديد نظر طلب در معرض تهديد فوري قرار گيرد، حتمي خواهد بود. نمونه ي چنين حالتي را مي توان در مورد فرانسه ي ناپلئون بناپارت و آلمان نازي مشاهده كرد.