۲- از به واقعیت نپیوستن آرمان صلح در خاورمیانه چه کسانی سود می برند؟ به نظرم این، تنها راست های اسراییل نیستند که از این ماجراها منتفع می شوند.
۲- شهید برای وطنش جان می دهد نه برای آن که بازماندگان، لزوما و عینا همچون او بیاندیشند.
توضیح: قصد ارزش گذاری ندارم.
۱- ايران و آمريكا درههاي ژرفي ميان خود دارند، دره هايي كه خصلت ايدئولوژيك پيدا كرده است. هرگونه اقدام براي پل زدن ميان اين دو مي تواند موجد آثار فراواني باشد. جمهوري اسلامي در طول ۳۰ سال گذشته هويت و ماهيت خود را در آمريكاستيزي تعريف كرده است، بنابراين مذاكره با آمريكا مي تواند اين هويت را از حكومت بستاند. تصوير مذاكره ميان مقامات ايران و آمريكا مي تواند پايگاه اجتماعي جمهوري اسلامي در ميان اقشار جبهه رفته و محروم جامعه را تضعيف نمايد. همچنين مذاكره با آمريكا فارغ از اين كه توسط كدام جناح در جمهوري اسلامي رخ دهد، به تقويت موقعيت رفورميست ها خواهد انجاميد، اتفاقي كه شايد خوشايند ستون اصلي قدرت در ايران نباشد.
ايستادگي و مقاومت جمهوري اسلامي در برابر پيشنهاد مذاكره از سوي دولت اوباما نيز هزينه هاي فراواني در پي خواهد داشت. دولت اوباما بر خلاف دولت بوش از محبوبيت فراواني در ميان افكار عمومي آمريكا و به ويژه اروپا برخوردار است و تسريع فرايند صلح ميان اسراييل و اعراب ممكن است يك مقبوليت نسبي در جهان اسلام براي آمريكا به ارمغان آورد. عدم مذاكره با آمريكا بر سر مسائل اساسي همچون پرونده هسته اي و حمايت ايران از حزب الله و حماس ممكن است به همراهي بيشتر اروپا و جهان عرب و به تبع آن چين و روسيه با آمريكا بيانجامد، رخدادي كه نمايانگر سياست چندجانبه گرايي دولت ليبرال اوباما در مقايسه با يكجانبه گرايي دولت نومحافظه كار بوش است. در نتيجه احتمالا شاهد تشديد تحريم ها و تزلزل اقتصاد ايران خواهيم بود.
۲- از سی ان ان تصویر ۴۰-۵۰ نفر از آمریکاییان مخالف بوش را دیدم که جلوی محوطه کاخ سفید با الهام از خبرنگار بی ادب عراقی به آدمک بوش کفش پرتاب می کردند.
۳- در اتوبوس بی آر تی مردی سالخورده ترانه هایی شاد از دلکش و مرضیه می خواند. مسافران بهتشان زد، انگار کن که شادی غریب است. خدا پیرمرد را برایمان نگاه دارد.
۴- در ابتدای فیلم گیلانه صدای آژیر شنیده می شود، برای کسری از ثانیه صدا صرفا برایم آشنا بود، تنها وحشت را حس کردم، دمی گذشت تا فهمیدم آژیر است. یادم افتاد بچه جنگم.
به مادربزرگ که ۲ سال از رهاییش می گذرد:
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ...
امروز اولین مناظره ی انتخاباتی اوباما و مک کین را دیدم، مک کین در مسائل امنیتی و اوباما در مسائل اقتصادی دست بالا را داشتند.
هر دو اشتباها سپاه پاسداران انقلاب را سپاه جمهوریخواه نامیدند و البته هر دو، این نهاد را یک نهاد تروریستی خواندند، با این تفاوت که اوباما بر خلاف مک کین به قطعنامه ی سنا مبنی بر تروریستی نامیدن سپاه رای نداد تا مبادا دولت بوش آن را دستاویزی برای حمله به ایران قرار دهد.
اگر آمریکایی بودم به اوباما رای می دادم، زیرا:
1- اوباما چهره ی اخلاقی تری از آمریکا و ارزش هایش به جهان عرضه خواهد کرد و در نتیجه هژمون ارزشی آمریکا را تقویت خواهد نمود.
2- به احتمال فراوان اوباما بهتر از مک کین خواهد توانست اقتصاد آمریکا را سروسامان بخشد.
3- احتمال برقراری رابطه با ایران در صورت پیروزی اوباما بیشتر خواهد بود و در نتیجه تابوی ارزشی آمریکا که در ذهن و ضمیر بسیاری در ایران نهادینه شده است، شکسته خواهد شد، کافی ست دیگر شعار "مرگ بر آمریکا" را در خیابان ها و نمازجمعه ها نشنوید تا تغییر وضعیت به سود دموکراسی خواهان را مشاهده نمایید، با محو سایه ی جنگ از آسمان ایران، آمریکا چهره ی بهتری به خود خواهد گرفت، البته با این امید که یک بار هم که شده ایرانیان نشان دهند که با مردم لیبی متفاوتند.
عرفان هم افیون توده ها بوده است و هم جنبشی اجتماعی در برابر خشکه مقدسی و تشرع.
هر اتخاذ موضعی در باره ی عرفان باید هر دو روی سکه را مد نظر داشته باشد.
عرفان دنیا را عجوزه ای می داند که باید از آن احتراز جست تا این جهان (ناسوت) در پای آن یکی (لاهوت) قربانی شود، سلسله مراتب تصوف نیز سازمانی پی افکند مبتنی بر سالوس و ریا، همان چه شریعت بدان منتج شده بود.
از سوی دیگر عرفان دیدگاهی سراسر دیگرگون با شریعت دارد، در دیدگاه عرفانی به ویژه شعبه ی "پانته ایستی" یا "وحدت وجودی" آن، انسان و جهان در نسبتی این همانی با خدا قرار می گیرند و در واقع انسان محل حلول روح خدا است.
از منظر عرفان حقیقت ذوالابعاد و ذووجوه است و هر کس از ظن خود یار آن می شود و بنابراین تخطئه ی دیدگاه ها و اندیشه های مخالف امری است از روی تنگ بینی و تنگ اندیشی.
این منظر می تواند کمکی باشد برای مومنان تا پای در وادی "اصالت انسان" و "تکثرگرایی" گذارند.
نباید از نظر دور داشت که اومانیسم و پلورالیسم واقعیتی است که از عرفان و به ویژه عرفانی که پای در سنت دارد فراتر می رود و هدفی که ما در پی آنیم به وسایلی که زمانی برای نیل به هدف، دستیار ما بوده الزاما وفادار نخواهد ماند، بنابراین عرفان نه سرچشمه ی اومانیسم و پلورالیسم است و نه سرمنزل آن، برداشتی متناسب با جهان ما از عرفان، تنها عصایی خواهد بود که مومنان را یاری خواهد داد تا هم ایمانی دیگرگون با آن چه تاکنون داشته اند تجربه کنند و هم لوازم "دوگانه ی مذکور" را بپذیرند.
تنها ایدئولوژی موفق در زمینه ی احقاق حقوق بشر، "لیبرالیسم" بوده است.
اگر در کشورهای لیبرال شاهد نقض حقوق بشر هستیم، نه از روی نقصان لیبرالیسم که به خاطر عدم پایبندی کامل به مبانی و نتایج آن است.
اما سایر ایدئولوژی ها و مکاتب هر چه کامل تر به اجرا درآیند، در ابعاد گسترده تری حقوق بشر را نقض می کنند، چه ریشه ی اومانیستی داشته باشند (سوسیالیسم، نازیسم، فاشیسم و ...) و چه نداشته باشند.
تاریخ به روشنی گواه آن است که "سعادت" آن است که بشر خود تعریف می کند و نه هیچ موجود دیگری و تجسم غایی بشر در "فرد بشر" خود را می نمایاند و نه در جامعه، طبقه، نژاد و ...
اومانیسم شرط لازم است و لیبرالیسم شرط کافی.
چنین وابستگی و ارتباطی به هیچ روی چیز جدیدی نیست. انسان ها در سیاره زمین و در طول قرون بر یکدیگر تاثیر گذاشته اند. اما جهانی شدن، امروزه، پدیده متفاوتی است. جهانی شدن با سرعت بیشتری در حال رخ دادن است. ماشین جهانی شدن با موتورهای جدیدی نظیر اینترنت پیش می رود و قوانین متفاوتی بر آن حکمفرما است و در موارد متعددی نیز از هیچ قانونی تبعیت نمی کند. جهانی شدن گزینه های زیادی برای انتخاب و فرصت های جدیدی برای موفقیت و پیشرفت پیش روی ما می نهد و ما را هر چه بیشتر با دغدغه های جهانی آشنا می کند. اما میلیون ها نفر از مردم سراسر جهان، جهانی شدن را نه به مثابه یک عامل توسعه بلکه به عنوان یک نیروی در هم شکننده تجربه می کنند، تقریبا شبیه طوفانی که قدرت ویران کردن زندگی ها، شغل ها، رسوم و سایر سنن را دارد. بسیاری اصرار دارند تا در برابر این روند مقاومت کنند و در آرامش کاذب ملی گرایی، بنیاد گرایی و سایر گرایش ها (ایسم ها) ی مشابه پناهگاهی بیابند.
ما بایستی در مواجهه با فواید و خطرات بالقوه جهانی شدن، تداوم جنگ های مرگبار که در آن ابتدا شهروندان، مورد هدف قرار می گیرند و گسترش فقر و بی عدالتی، حوزه هایی را که در آن به اقدامات جمعی و مشترک نیاز داریم، معین کنیم و سپس این اقدامات را مقدمه ای برای نیل به نتایج مفید جهانشمول و مشترک سازیم.
جوامع کوچک و محلی دارای ادارات، مراکز خدمات رسانی شهری و انجمن های شهر هستند، ملت ها صاحب مجالس قانون گزاری و نهاد های قضایی می باشند، اما در دنیای جهانی شده امروز، مؤسسات و مکانیسم هایی که برای کنش جهانی و نه به منظور تعیین مفهوم کلی سرنوشت جهانی و مشترک در دسترس باشند، تا حد کمی از حالت جنینی به در آمده اند.
زمان زیادی است که ما به ایده « مجمع بین المللی » معنایی ملموس تر بخشیده ایم. چه چیزی یک اجتماع را می سازد؟ چه چیزی آن را متعهد و مقید می کند؟ برای برخی ایمان و برای بعضی دیگر دفاع از یک اندیشه همچون دموکراسی. برخی از اجتماعات یکدستند بعضی دیگر چند فرهنگی. برخی به اندازه یک مدرسه یا یک روستا کوچکند و بعضی دیگر به بزرگی یک قاره. امروزه قطعا بسیاری از اجتماعات و گروه ها کمتر از افراد، واقعی و عینی نیستند. آن ها حتی در دوردست ترین نقاط روی زمین، ارزش های مشترکشان را از طریق آخرین وسایل ارتباطی و فن آوری های اطلاعاتی آشکار و ترویج می کنند.
اما چه چیزی ما را در جهت ایجاد یک مجمع بین المللی ملزم می کند؟ در کلی ترین معنا، این یک دیدگاه مشترک در مورد جهانی بهتر برای تمامی انسان ها است که چنین الزامی را به وجود می آورد، همچنان که به عنوان مثال، در منشور ملل متحد به آن اشاره شده است. آگاهی به آسیب های متداول ناشی از گرم شدن زمین و تهدید تکثیر سلاح های کشتار جمعی، چارچوب قوانین بین المللی، معاهدات و کنوانسیون های حقوق بشر و آگاهی به فرصت های مشترکی که به طور مساوی برای بنیان نهادن بازارهای مشترک و سازمان های مشاع همچون سازمان ملل متحد در اختیار ما است، یک واقعیت است. ما با هم قوی تریم.
بعضی از مردم می گویند که مجامع بین المللی تنها یک توهم است، به عقیده برخی « مجمع بین المللی» یک مفهوم بسیار متغیر برای ارجاع به هر ما به ازاء خارجی است و همچنین بقیه مدعی اند که این صرفا یک وسیله هماهنگ کننده برای حضور نمایشی در هنگام فوریت ها و یک بهانه مورد نیاز برای توجیه سستی و انفعال است. گروهی نیز معتقدند که هیچ قاعده، هدف و یا دغدغه به رسمیت شناخته شده بین المللی وجود ندارد که چنین مجامعی بتوانند بر مبنای آن شکل بگیرند.
گزارش های خبری معمولا به گونه ای به « به اصطلاح مجامع بین المللی » اشاره می کنند، که گویی هنوز فاقد استحکام یک واقعیت بالفعل است. من بر این باورم که شکاکان در اشتباه به سر می برند. مجامع بین المللی وجود دارند و دارای نشانی مشخص هستند و موفقیت هایی کسب کرده اند که نشان اعتبار و افتخار آن ها است و هر چه بیشتر شعور خودآگاه خویش را توسعه می دهند.
هنگامی که دولت ها توسط جامعه مدنی وادار می شوند تا در جهت تحقق رؤیای دیرینه تاسیس دادگاه رسیدگی به جنایات بین المللی به منظور تعقیب قانونی نسل کشی و شنیع ترین جنایات علیه بشریت، با یکدیگر همکاری کنند، این جاست که مجامع بین المللی تاثیر خود را در کمک به حاکمیت قانون نشان می دهند. وقتی که کمک های بین المللی به سوی قربانیان زلزله و سایر بلایا روان می شود، این جاست که مجامع بین المللی تعقیب انگیزه های بشردوستانه خود را اثبات می کنند. هنگامی که کشورهای ثروتمند تضمین می دهند تا بازارهای خود را به روی کالاهای کشورهای فقیر باز کنند و تصمیم می گیرند تا به دهه ها رکود در کمک به توسعه اداری پایان دهند، این جاست که مجامع بین المللی نفوذ و توان خود را در راه حمایت از توسعه نشان می دهند. وقتی که کشورها در کارهای گروهی سهیم می شوند تا امنیت خطوط آتش بس را تامین کنند و یا آرامش را در کشورهایی که دچار سقوط و اضمحلال شده اند یا در اثر جنگ های داخلی از پای درآمده اند، برقرار کنند، این جاست که مجامع بین المللی کارکرد خود را در برقراری امنیت جمعی اثبات می کنند.
مثال برای برشمردن کارکردهای مجامع بین المللی فراوان است، از افغانستان تا تی مور شرقی، آفریقا و آمریکای مرکزی. همزمان اقدامات احتیاطی مهمی در حال انجام است. بسیار پیش می آید که مجامع بین المللی در انجام دادن آنچه که لازم است، شکست بخورند. مجامع بین المللی در جلوگیری از نسل کشی در رواندا ناکام ماندند، در رابطه با فاجعه پاکسازی قومی در یوگسلاوی سابق، برای مدت زیادی با ضعف و تعلل رفتار کردند، زمانی که آفریقا به مجموعه فعالیت هایی که به بهبود وضعیت آن قاره منجر شود، نیاز داشت، مجامع بین المللی برای کمک، کار زیادی انجام ندادند، و در جهانی که ثروتی غیر قابل تصور دارد، مجامع بین المللی می پذیرند که نزدیک به نیمی از بشریت با دو دلار و یا کمتر در هر روز به سر ببرند. نظام بین الملل برای بخش اعظم قرن بیستم بر دسته بندی ها و محاسبه گری های افراطی مربوط به سیاست هایی بنیان نهاده شده بود که لزوما اخلاقی نبودند. در قرن جدید مجامع بین المللی می توانند و باید بهتر عمل کنند. من معتقد نیستم که عصر هماهنگی و آرامش کامل در شرف آغاز شدن است، منافع و اندیشه ها همواره در ناسازگاری و کشمکش خواهند بود، اما جهان می تواند سابقه شوم بر جای مانده از قرن پیش را اصلاح کند. مجامع بین المللی یک روند رو به پیشرفت را طی می کنند. بسیاری از گروه ها و افراد سال هاست که بر تشریک مساعی و همکاری با یکدیگر پای می فشارند. اکنون ما بایستی آن ها را در شاکله مستحکم مجامع بین المللی در جهت نیل به عصر بین الملل جای دهیم.
کوفی انان، دبیر کل سابق سازمان ملل متحد و برنده جایزه صلح نوبل در سال دوهزارویک می باشد.
منبع: Foreign Policy
Problems Without Passports
ترجمه: پویا هیبت اللهی
با حمله ی روسیه به گرجستان و جدا کردن اوستیای جنوبی و آبخازیا از آن کشور به نظر می رسد که تنش میان غرب و روسیه از زمان فروپاشی شوروی به اوج خود رسیده است.
روسیه تصمیم به انتقام گرفته است، انتقام سال ها تحقیر از سوی غرب. بسیاری از جماهیر جداشده از شوروی به سوی غرب آغوش گشودند و به روسیه پشت کردند، غرب به یوگسلاوی حمله کرد، با کمک به انقلاب های مخملین، اوکراین و گرجستان را از چنگ روسیه به درآورد، کوزوو را از صربستان جدا کرد، ناتو در صدد همسایگی با روسیه است و آمریکا سپر دفاع ضد موشکی خود را در پراگ و ورشو ،نماد اتحاد نظامی درهم فروریخته ی "ورشو"، مستقر می کند.
غرب روسیه را به خاطر تجاوز به تمامیت ارضی گرجستان و به رسمیت شناختن آبخازیا و اوستیای جنوبی ملامت می کند و روسیه غرب را به خاطر نادیده گرفتن تمامیت ارضی صربستان.
مطابق با اصول حقوق بین الملل باید اذعان کرد که هر دو طرف محقند، زیرا حقوق بین الملل دارای دو اصل متناقض است: اصل احترام به تمامیت ارضی کشورها و اصل حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش.
هر دو طرف با استناد به اصل اول یکدیگر را ملامت می کنند و با استناد به اصل دوم اقدامات خود را توجیه می نمایند.
هم مردم کوزوو خواهان استقلال از صربستان بودند و هم مردم آبخازیا و اوستیای جنوبی خواستار جدایی از گرجستان.
اما استقلال کوزوو با استقبال بسیار بیشتر دولت های جهان مواجه شد و تاکنون تنها بلاروس به صف به رسمیت شناسندگان دو ایالت جداشده از گرجستان پیوسته است.
دلیل این امر را باید در جذابیت ارزش های غربی و شکست روسیه در نبرد ایدئولوژی ها به هنگام پایان جنگ سرد دانست.
رویگردانی بسیاری از دولت های اروپای شرقی و مرکزی، آسیای میانه و قفقاز و همچنین خاورمیانه از روسیه را باید در همین عامل فقدان جذابیت ارزشی و ایدئولوژیک آن کشور جست و جو کرد.
روسیه تنها به کمک عنصر ناسیونالیسم روسی می تواند یکپارچگی خود و قسمت کوچکی از حیاط خلوت خویش در آسیای میانه و قفقاز را حفظ نماید و قطعا یارای مقابله با ارزش هایی چون دموکراسی، حقوق بشر و جهانی شدن اقتصاد، سیاست و فرهنگ را ندارد.
مشرف رفت.
برخی گفته ها حاکی از آن است که وی قصد پناهندگی به عربستان سعودی را دارد.
شگفتا که دیروز نواز شریف از جور و جفای مشرف پناهنده ی سعودی ها بود و امروز مشرف گریزان از وطن.
درس بزرگی ست این واقعه برای همه ی مستبدانی که به مردم خویش پشت کرده اند و طلب مشروعیت از آمریکا دارند.
مشرف بارها به خیال خود آمریکا را اندرز می داد که پاکستان به دیکتاتوری سکولار محتاج است تا بتواند منافع آمریکا را در منطقه حفظ کند و بوش نیز بارها مشرف را یار غار خویش خوانده بود.
اما چرا چنین شد؟
شما را ارجاع می دهم به یکی از مطالب پیشین "این جهانی": "دموکراسی در خاورمیانه".
دولت های مستبد به این امر واقفند که ارزش های حقوق بشر و دموکراسی در نظام بین الملل کنونی چه کاملا به اجرا درآیند و چه تماما ردای عمل به خود نپوشند، از مشروعیت نهادی و ارزشی برخوردارند، به همین دلیل است که جرات و توان مقابله ی علنی فکری با این ارزش ها را ندارند و تنها به این گفته بسنده می کنند که آنان (کشورهای منادی ارزش های جهان شمول) خود به حقوق بشر پایبند نیستند.
درستی یک گزاره منطقا به کیستی گوینده ی گزاره ارتباط ندارد، به عبارتی باید چیستی گفتار یا نوشتار را مد نظر قرار داد و نه کیستی گوینده یا نویسنده را.
نقض حقوق بشر در گوانتانامو و یا ابوغریب توجیه گر نقض آن در تبت، چچن، دارفور و هاوانا نیست، گو این که نقض حقوق بشر در غرب امری ست خارج از چارچوب و ساختار اخلاقی، حقوقی و سیاسی این کشورها و نقض آن توسط دولت های مستبد واقعیتی ست ساختاری، به عبارتی آن یکی استثناء است و این یکی قاعده.
در کشورهای دموکراتیک به دلیل حاکمیت سنت قدرتمند دموکراسی، نقض حقوق اتباع خود آن کشورها بسیار به ندرت رخ می دهد و نقض حقوق شهروندان سایر کشورها با وجود سازمان های حقوق بشری بین المللی و قدرت رسانه های جهانی با موانع بسیار مواجه می شود، به علاوه در صورت وقوع چنین رخدادهایی نظارت نهادهای غیردولتی و رسانه ها تداوم چنان قانون شکنی را متوقف می کند.
قطعا در کار کشورهای غربی انتقادات بسیاری وارد است، اما هیچ یک از این انتقادات دال بر ضعف دموکراسی و یا حقوق بشر نیست، بلکه نشان دهنده ی ویژگی خوداصلاحی و خودترمیمی چنین نظام هایی ست، به عبارتی این گلایه ها در جهت دموکراسی بیشتر است و نه ابطال دموکراسی و یا راهی برای توجیه استبداد و نقض حقوق آحاد بشر.
خدایان در یونان باستان همچون انسان ها می زیند، می خورند، می آشامند، همبستر می شوند، زاد و ولد می کنند، می دزدند، می کشند و ...
آن ها در همین جایی هستند که ما هستیم، در همین جهان، پشت همین کوه ها، در ژرفای همین دریا ها.
انسان گونه بودن خدایان بعد ها در رنسانس خود را در اصالت انسان* یا خدا گونه شدن انسان می نمایاند.
از دیگر پایه های خدا گونه شدن انسان در عصر رنسانس، الهام گرفتن از خدا گونه شدن مسیح است، پسر جلوه ای دیگر است از پدر و هموست که به عنوان جلوه ی خدا بر روی صلیب عبادت می شود.
در این تفکر، این انسان است که خدا را مفهوم بندی می کند و به تصور خویش از خدا شکل می بخشد، بنابر این، این مفهوم خدا ست که برای انسان شکل می پذیرد و نه بالعکس.
اصالت انسان الزاما نفی وجود خدا نیست، بلکه نفی قربانی کردن انسان در برابر تصوری ست که او خود از خدا در ذهن و ضمیر خویشتن ساخته است.
در این تفکر، این انسان است که نه تنها "مفهوم" خدا را بلکه جهان را به مثابه یک مفعول شناسایی تحت معرفت و در نتیجه مالکیت خویش در می آورد.
بنابر این فلسفه ی مدرن از دکارت ( می اندیشم پس هستم ) تا کانت ( طرح ذهن دارای مقولات و رها کردن ابژه ی فی نفسه ) و تا هگل ( طرح مفهوم روح در تاریخ ) نموی ست از مکتب اصالت انسان.
انسان از آن جا که تنها فاعل شناسا ست، اصیل است و در جهان صاحب شان و مرتبت والا.
* Humanism
تئو ون گوك كارگردان هلندي به گناه ساختن فيلمي راجع به قرآن با ضربات كارد كشته شد. قاتل او مي گويد در صورت آزاد شدن دوباره در صورت لزوم دست به چنين كاري خواهد زد. اگر از او بپرسيد چرا؟ در پاسخ خواهد گفت به خاطر اهانت به يك امر مقدس.
باید از او و ساير همفكرانش در همه ي اديان و مذاهب كه معتقدند رواست كه به خاطر امر مقدس با ضربات چاقو رگ هاي يك "انسان" را از هم دريد بپرسيم چرا؟ مساله ي اساسي آن است كه چگونه دفاع از ارزش هايي كه در "ذهن" يا "سوژه" جاي دارد، مي تواند نابودي يك وجود "عيني" يا "ابژكتيو" داراي حيات را توجيه كند؟
ارزش آزادي بيان يكي از بنيادي ترين ارزش هاي مدرنيته است. "آزادي بيان" مستلزم آن است كه به گونه اي به "پلوراليسم معرفتي" يا "تكثرگرايي معرفتي" باور داشته باشيم.
چنان پلوراليسمي ميتواند چنين مفروضاتي داشته باشد:
1- حقيقت وجود ندارد.
2- حقيقت وجود دارد اما قابل دستيابي نيست.
3- حقيقت قابل دستيابي است، اما رسيدن به آن دشوار است.
من فرض سوم را بر مي گيرم و در بيان آن اظهار مي دارم كه حقيقت امري ست داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون، و احتمالا تو در تو و پيچيده. هر سوژه انساني به فراخور ويژگي هاي منحصر به فرد خويش به گونه اي و از زاويه اي به حقيقت مي نگرد ( البته با اين فرض كه آن چه كه او به آن مي نگرد، بعدي يا وجهي يا لايه اي از ابعاد يا وجوه و يا لايه هاي "حقيقت" باشد.)
بنابر اين هيچ تضميني وجود ندارد كه آن چه كه A بدان باور دارد متضمن تمام يا حتي گوشه اي از حقيقت باشد.
من در اين جا به همين نتيجه گيري بسنده مي كنم و به اين پرسش نمي پردازم كه چگونه مي توان به حقيقت داراي ابعاد، وجوه و لايه هاي گونه گون دست يازيد. به اين پرسش نيز نخواهم پرداخت كه چه مي شود كه يك باور "مقدس" مي شود. آن چه كه براي من مساله است توجيه يك امر ذهني (در اين جا امر مقدس) براي معدوم نمودن يك امر عيني ذي حيات (در اين جا انسان) است.
فرد A باور b را (براي خود) مقدس مي داند، زيرا معناي زندگي او بر اساس چنين باوري ست. A در صحت باور b چون و چرا نمي كند زيرا با اين كار در معناي زندگي خويش چون وچرا كرده است، اما چگونه است كه به خود اجازه مي دهد كه زندگي فرد B را به اين دليل كه B در باور او چون و چرا كرده و يا حتي به باور او توهين نموده است از وي بستاند؟ قرباني كردن يك زندگي به خاطر يك "معنا" ي زندگي چه توجيهي مي تواند داشته باشد؟
آن چه كه بايد در چنين جهاني صورت گيرد، آن است كه قدسيت امر قدسي از فضاي بين الاذهاني يعني فضايي كه در آن گفت و گو راجع به باور ها شكل مي گيرد، حذف گردد. فرد A مي بايست قدسيت باور b را در فضاي ذهن خويشتن محدود نمايد، و هنگامي كه بر سر باور b گفت و گو مي كند از آن قدسي زدايي نمايد. انسان امروز بايد آنچنان ورزيده باشد كه در صورت مواجهه با چون و چراي "ديگري" در مقدسات وي، معناي زندگي خويشتن را سست و متزلزل نبيند و در فضاي گفت و گو از باور خود قدسي زدايي كرده و يا لااقل با حفظ عزت نفس خويشتن و ديگري، از گفت و گو سر باز زند.
آن جهان در درون ماست، در بيرون بايد اين جهاني عمل كرد.
در باب روند تاسیس دموکراسی در یک جامعه دو دیدگاه عمده مطرح شده است:
1- بنیان گرایی(1):
از این دیدگاه دموکراسی مستلزم فلسفه ی دموکراسی ست، فلسفه ای که بر بنیان آن دموکراسی بنا نهاده شده است. تا زمانی که چنین فلسفه ای در اندیشه و فرهنگ جامعه ریشه ندواند، دموکراسی نیز حاصل نخواهد شد.
این نظام فلسفی دربردارنده ی انسان گرایی(2)، فردگرایی(3)، این جهان گرایی(4) و تکثر گرایی(5) ست.
اصالت هر چه جز انسان، قربانی کردن فرد در برابر مذهب، طبقه، ملیت و ...، قربانی کردن زندگی در پای جهانی دیگر و اعتقاد به آن که یک دیدگاه واحد عین حقیقت است و لاغیر، زمینه ای را که برای رشد دموکراسی مهیا باشد، فراهم نمی کند.
این دیدگاه به نوعی بدبینی نسبت به ترویج دموکراسی در جوامع غیرغربی منجر می شود.
2- عمل گرایی(6):
از این دیدگاه دموکراسی پدیده ای بومی به شمار نمی رود بلکه پدیده ای جهانشمول است. "استفاده از دموکراسی همان قدر مستلزم جهان بینی ویژه ای ست که کاربرد پنی سیلین"(7).
دموکراسی سازوکاری اجتماعی و مستلزم نهادسازی در بستر جامعه با هدف مشارکت مردم در امر حکومت است.
دموکراسی با تاسیس و تثبیت نهادهای غیر دولتی، رسانه های آزاد و منتقد و ایجاد دولت پاسخ گو و مسوولیت پذیر و به عبارتی ابداع سازوکارهای نظارت دائمی و کارآمد مردم بر حکومت، در هر جامعه و با هر فلسفه ای قابل دست یابی ست.
این دیدگاه نسبت به تاسیس دموکراسی در جوامع غیرغربی خوشبین است.
1- Foundationalism
2- Humanism
3- Individualism
4- Secularism
5- Pluralism
6- Pragmatism
7- ریچارد رورتی
بسیاری بر این باورند که آمریکا هیچ گاه در کشورهای جهان سوم و یا در حال توسعه چه در آمریکای لاتین و چه در خاورمیانه عملا به دنبال دموکراسی نبوده است. آن ها حمایت آمریکا از رژیم های سرکوبگری چون رژیم شاهنشاهی در ایران، سلطنت مطلقه ی سعودی ها و رژیم مبارک در مصر را شواهدی می دانند دال بر مدعای خویش.
به باور من اما در شرایط کنونی نظام بین الملل و در وضعیت تک قطبی پس از فروپاشی شوروی که آمریکا در موقعیت هژمون قرار گرفته است، قضاوتی که بدان اشاره شد مطابق با واقعیت نیست.
در دوران جنگ سرد تجربه در بسیاری موارد به آمریکاییان نشان داد که دموکراسی نه تنها موجب گسترش نظام سرمایه داری به جهان سوم نمی شود بل از آن جا که توده ی مردم در این کشورها قربانی بی عدالتی های گسترده ی اجتماعی هستند، محیط بسیار مساعدی را برای رشد سوسیالیسم و غلطیدن به دامان رقیب ایدئولوژیک،شوروی، فراهم می کند، از این رو بود که آمریکا پیروزی مصدق را علت تضعیف شاه و ضعف شاه را عاملی برای قدرت گرفتن چپ در ایران دید و در نتیجه اقدام به سرنگونی رهبر جنبش ملی ایران کرد.
اکنون اما با قرار گرفتن آمریکا در موقعیت هژمونیک چنین نگرانی ای رخت بر بسته است. هژمون کشوری ست که از موقعیت رهبری و نظم دهندگی به نظام بین الملل برخوردار است و قدرت بلامنازع آمریکا در عرصه های (به ترتیب) فرهنگی، نظامی، سیاسی و اقتصادی چنین موقعیتی را به این کشور اعطا کرده است. آمریکا مبلغ و در واقع مالک ارزش های جهانشمول حقوق بشر، دموکراسی و اقتصاد بازار آزاد است.
گاه این گونه بیان می شود که این ارزش ها جهانشمول نیستند، من با این ایده مخالفم، زیرا آشکارا مشاهده می شود که سرکوبگرترین دیکتاتورها همچون صدام حسین، رابرت موگابه و حسنی مبارک از ابزار رفراندوم و انتخابات برای توجیه مشروعیت حکومت خود چه در داخل و چه در خارج استفاده می کنند، درست است که آنان قلبا هیچ اعتقادی به نظر مردم ندارند اما مشروعیت دموکراسی در عرصه افکار عمومی جهانی و در میان نخبگان حکومت ها را به خوبی مشاهده می کنند و این خود دلیلی ست بر جهان شمول بودن این ارزش ها.
اکنون باید دید که چرا و با چه نیتی آمریکا این بار در صدد برقراری دموکراسی در خاورمیانه است؟
خطری که درخاورمیانه ی پس از جنگ سرد رخ می نمایاند و منافع و ارزش های آمریکا در منطقه را نشانه گرفته، خطر بنیادگرایی اسلامی ست.
جوانان مسلمان با وجود منابع و درآمدهای سرشار نفتی در خاورمیانه قربانی بی عدالتی و فقر هستند و از طرفی رابطه ی تنگاتنگ آمریکا با حکومت های نامشروع و ناکارآمد خود را مشاهده می کنند، بنابراین چیزی جز کینه و نفرت در دل خود نسبت به آمریکا و حکومت های بومی احساس نمی کنند، منبع هویتی آنان اسلام است و برداشت آن ها از وضعیت خویش چیزی نیست جز قرار گرفتن در موقعیت ضعف مطلق، آنان از این که با ابزارهای متعارف قدرت همچون رسانه، قدرت اقتصادی و نظامی و همچنین یک دیپلماسی قدرتمند قادر به مقابله با آمریکا و متحدان منطقه ایش در خاورمیانه نیستند، مایوسند، یاس و نومیدی همراه با کینه و نفرت مولد خشونت است، آن هم از نوع کور. با دیدن جوانی این چنین مایوس و این چنین کینه توز که با رخ نمایاندن غریزه ی مرگ در وجود خویش به دنبال منفجر کردن بدن خود و دیگری،به مثابه یک دشمن، است و با تکیه بر منبع هویتی خویش،اسلام، معتقد است که با این کار درهای بهشت را به روی خویش می گشاید، نباید شگفت زده شد.
جوامع خاورمیانه ای اکنون نیازمند اقتصادی سالم و شفافند تا در زیر لوای آن از بی عدالتی رهایی یابند و نیازمند فضایی هستند تا در آن بتوانند برداشت های گاه متفاوت خویش از مذهب و آیینشان را بدون ترس از عواقب آن بیان کنند، این آزادی و آن شفافیت محتاج دموکراسی ست، شاید اگر اخوان المسلمین در مصر از مشروعیت قانونی برخوردار می بود، هیچ گاه شاهد ترور انورسادات نمی بودیم.
بنابراین می بینیم که آمریکا برقراری دموکراسی در خاورمیانه را در راستای منافع خویش در فضای پس از جنگ سرد می پندارد، آمریکا دموکراسی در خاورمیانه را نه به عنوان یک غایت و ارزش و نه به خاطر خود دموکراسی بلکه به عنوان یک ابزار تضمین منافع خویش می بیند.
اکنون باید ببینیم:
1- دموکراسی چگونه به منافع آمریکا در خاورمیانه یاری می رساند؟
2- آمریکا در خاورمیانه به دنبال چه نوع دموکراسی ست؟
3- آمریکا چگونه می خواهد دموکراسی را در خاورمیانه پیاده نماید؟
دموکراسی فضایی را فراهم می آورد که در آن راه ها و روش های متفاوت و گاه متعارض اداره ی امور سیاسی و اقتصادی در مواجهه و گفت و گو با هم پخته تر شده و عقل جمعی کارآمدترین راه را برگزیند. دموکراسی موجب نظارت مردم و نخبگان دانشگاهی بر عملکرد حکومت شده و شفافیت در تصمیم گیری ها را موجب می شود و بالتبع عامل کارآمدی و موفقیت نسبی حکومت در عرصه های اقتصادی از جمله فقرزدایی و جلب سرمایه های بیشتر خواهد بود.
از آن جا که دموکراسی ها با هم نمی جنگند، دموکراسی موجب می شود که حکومت های دموکراتیک در خاورمیانه تعارضات فرهنگی با آمریکا را به کانال های دیپلماتیک و رسانه ای منتقل کنند و محیط برای نمو جنگ طلبی و نظامی گری نامساعد شود.
اقتصاد سالم و شفاف و آزادی بیان، عرصه را برخشونت کور تنگ می کند.
پیشتر گفتیم که آمریکا دموکراسی را نه برای دموکراسی بلکه برای تامین منافع خویش در خاورمیانه ی پس از جنگ سرد جست و جو می کند.
فرهنگ جوامع خاورمیانه و به ویژه خاورمیانه ی عربی به شدت برای نضج ارزش های دموکراتیک نامساعد است، انسان صاحب کرامت نیست و اندیشه ی بشری محلی از اعراب ندارد، زندگی انسان را نه خود او بلکه تقدیر رقم می زند.
بنابراین تلاش برای نهادینه کردن ارزش های دموکراتیک در این جوامع لااقل در کوتاه مدت و میان مدت تلاشی عبث خواهد بود و قطعا تحلیل گران آمریکایی بر این امر واقفند.
آن چه آمریکا به دنبال آن است نه لیبرالیسم ارزشی بلکه دموکراسی به مثابه روش و ابزاری در جهت بازسازماندهی سازوکارهای حکومتی و مدنی در این جوامع است. دموکراسی در خاورمیانه روشی ست که با به کارگیری آن سلیقه ها و راه ها (و نه لزوما افکار و اندیشه ها) ی متفاوت و گاه متعارض، قومیت های گونه گون و مذاهب مختلف هر یک سهمی از موزاییک قدرت را برمی گیرند و هر کدام از فرصت های برابر برای ابراز وجود و هویت خویش برخوردار می شوند، در این صورت نه کردها در عراق، نه شیعیان در عربستان و نه اخوان المسلمین در مصر دست به اسلحه نخواهند برد، آشوب به پا نخواهند کرد، تروریسم را در منطقه و بالتبع در فرای منطقه گسترش نخواهند داد و موجب فرار سرمایه نخواهند شد.
شاید در بلند مدت چنین ساختاری به تربیت انسان هایی با تفکر دموکراتیک و لیبرال منجر شود، اما در هر حال، اکنون آمریکا نه در پی انسان خاورمیانه ای دموکرات بلکه در صدد ایجاد ساختار دموکراتیک در جوامع خاورمیانه ای ست.
پرسشی که این جا مطرح می شود این است که آمریکا چگونه متحدان منطقه ای خویش را به چنین فرم حداقلی از دموکراسی سوق خواهد داد بدون آن که آنان را برنجاند؟
آمریکا نشان داده که در مورد کشورهای دوست بسیار شکیباست. این کشور در ممالکی همچون کویت، عربستان سعودی، اردن، مصر و امارات متحده از اصلاح نظام آموزشی آغاز کرده و این دولت ها را تشویق به آموزش مدارای اسلامی و طرد خشونت مذهبی نموده است، در عربستان سعودی برای نخستین بار انتخابات شوراهای شهر برگزار شد و در کویت زنان در انتخابات پارلمانی شرکت می کنند.
در هر حال هر آن ممکن است اصلاحات دموکراتیک موجب آشوب در این جوامع شود اما با وجود این در بلندمدت و به دلایل گفته شده ثبات دائمی را در منطقه رقم خواهد زد.
عراق می تواند الگویی برای ترویج دموکراسی ابزاری و حداقلی در خاورمیانه ی عربی باشد، موفقیت چنین نظامی در کنترل خشونت های مذهبی میان شیعه و سنی در حال تثبیت است.
به نظر می رسد که با قدرت گرفتن احتمالی دموکرات ها در آمریکا روش های دیپلماتیک و اقتصادی ترویج دموکراسی در منطقه در مقایسه با ابزارهای نظامی (آن گونه که در عراق شاهد بودیم) از اقبال بیشتری برخوردار گردد، اما قطعا آمریکا در هیچ حالتی استراتژی کلان گسترش دموکراسی ابزاری در خاورمیانه را رها نخواهد ساخت.
شاید هنوز برخی استدلالات مطرح شده در کتاب های معارف دبیرستان را به یاد داشته باشید.
مثلا در جایی آمده بود: از آن جا که زن و مرد با هم متفاوتند، پس حقوق آن ها نیز نباید مشابه بلکه بایستی مساوی باشد!
یعنی آن چه زنان مدرن می خواهند تشابه است و نه تساوی، تساوی حقوق آن است که "ما" می گوییم!
حال، این که تعریف تشابه چیست و چگونه از تفاوت فیزیولوژیک زن و مرد به عدم تشابه حقوق آن ها می رسیم، پرسشی ست که باید از آقایان پرسید.
دادگاه آتن با اکثریت آرا رای به اعدام سقراط داد، اعدام فیلسوف اقدامی دموکراتیک اما نادرست بود.
جان استوارت میل در جمله ای تکان دهنده می گوید: " اگر تمام مردم دنیا به جز یک نفر بر یک عقیده باشند و آن یک نفر اعتقادی متضاد با سایرین داشته باشد، هیچ کس حق ندارد او را از ابراز عقیده اش باز دارد ".
حد و مرز دموکراسی تا کجاست؟ آیا هر حکم دموکراتیک لازم الاجراست؟ آیا با نام دموکراسی و نظر اکثریت می توان زندگی فردی را از او ستاند؟ آیا اکثریت می تواند اقلیت را از حقوق طبیعی خویش محروم سازد؟
بدون شک نه، زیرا در این صورت رای اکثریت، بر خلاف اخلاق و وجدان بشری خواهد بود. آن چه این جا می خواهم بدان اشاره کنم، تقدم حقوق فردی بر دموکراسی ست.
انسان در جهان اصیل است و صاحب شان و کرامت و تحقق ملموس، بارز و عینی انسان، فرد بشری ست و نه ملیت، قومیت، مذهب، نژاد، طبقه و ...
بنابراین در بدایت امر، این فرد است که باید محترم شمرده شده و حقوق طبیعی او از جمله حق زنده بودن، در امان بودن، انتخاب لباس و گزینش مرام و عقیده به رسمیت شناخته شود.
هیچ جامعه ای، هیچ اکثریتی از جامعه و هیچ مذهب، ملیت، قومیت، نژاد و طبقه ای حق محروم کردن فردی از افراد بشر از حقوق طبیعی خویش را ندارد.
آن چه هر فرد طالب دموکراسی باید در نظر داشته باشد همین تقدم فردگرایی بر دموکراسی ست.
تاکنون آیا با پدیده ی روانی " دژاوو " مواجه شده اید؟ آیا تاکنون با صحنه ای روبه رو شده اید و احساس کنید آن چه که می بینید برایتان آشنایی غریبی دارد و یا حتی مطمئن باشید که پیش از این، این صحنه را تجربه کرده اید؟
روانشناسان معتقدند که این تجربه، توهمی بیش نیست. در هر حال می خواهم از این مقدمه بحث زمان را پیش بکشم.
فیزیک دانان بر این باورند که زمان امری نسبی است، زمان با همان سرعتی که برای ما می گذرد در همه ی کیهان نمیگذرد و ممکن است گذر آن سرعتی بیش تر یا کمتر داشته باشد، در فیزیک نوین حتی سفر به گذشته نیز امری ست ممکن.
ژان پل سارتر در رمان تهوع صحنه ی گذر پیرزنی از خیابان را توصیف می کند و در ادامه شاهد ناپدید شدن پیرزن از زاویه ی دید راوی هستیم، او به خیابان دیگری می پیچد، راوی در این جا دچار حیرت می شود و در ذهن خویش به دنبال لحظه ای می گردد که پیرزن هنوز در زاویه ی دید بود، آیا آن لحظه معدوم شده و یا در جایی یا زمانی و یا بعد دیگری از ابعاد امکانی هستی قرار گرفته است؟
آیا گذشته غیر از حافظه و یا ناخودآگاه ما جای دیگری نیست؟
اگر گذشته از لحاظ نگاه هستی شناختی به آن، عدم باشد، زندگی به نظر بی رحمانه خواهد بود. آن چه که قوام اکنون به آن است، خود عدم است و زمان انگار ماهی ای ست که دائم از دست ما می لغزد و از کف می رود.
نه قوام اکنون بدون گذشته ممکن است و نه گذشته بدون اکنون معنادار، پس گذشته کجاست؟
روشنفکری دینی قائل به "گوهر دین" است، و برآن است که عرضیات یا متشابهات دین را از جوهر دین یا محکمات آن سوا کند، اما معیار متقن تشخیص گوهر از ناگوهر را رها می سازد.
چگونه مي توان به گوهر دين دست يافت در حالي كه محكي براي تشخيص آن در دست نيست؟
بر خلاف نظر روشنفکران دینی اصولا چیزی به نام گوهر دین نمی تواند معنایی محصل داشته باشد، دين همچون هر پديده ي ديگر امري ست " تاريخي " كه در تاريخ تكوين مي يابد و آن مي شود كه هست.
اما غالب كساني كه دين را امري تاريخي مي دانند نيز زود تر از آن چه كه بايد متوقف مي شوند، آنان از آن جا كه دين را امر " در تاريخ " مي دانند، به اين نتيجه مي رسند كه پروژه ي غيرحكومتي شدن دين در مورد دين اسلام به بن بست مي رسد، زيرا اسلام ديني ست كه در طول تاريخ عرفي و حكومتي بوده است.
به باور من از چنان مقدمه اي لزوما چنين نتيجه اي به دست نمي آيد، به اين دليل ساده كه تاريخ در لحظه ي " اكنون " باز نايستاده است.
زمان در گذر است و هيچ تضميني نيست كه اسلام در ادامه ي سير تاريخي خود به قالب هاي گونه گون ديگر در نيايد.
چه بسا اسلام در شوند يا صيرورت تاريخي خويش، و البته كه چنين سيري كاملا هويداست، ديني شود آن چنان كه مسيح مي گفت: " دنيا از آن قيصر و ملكوت آسمان ها از آن من ".
برخي نظام ها به باور من خود ويران گرند، يعني مرگ خود را با خود به همراه دارند.
البته در يك معناي كلي، تمامي نظام ها از نظام ارگانيك ( موجود زنده ) تا نظام سايبرنتيك ( اتوموبيل ) خود ويران گرند، چون تمامي آن ها مرگ و يا استهلاك خويش را با خود به همراه دارند.
آن چه موجب مي شود تا من واژه ي " برخي " را به كار گيرم، پديده اي است كه آن را فرايند مرگ زودرس مي نامم.
برخي نظام ها با مرگ طبيعي و برخي ديگر با مرگ زودرس مي ميرند.
قصد من آن است كه بر نظام هاي سياسي متمركز شوم.
چه عواملي موجب مي شود تا يك نظام سياسي خاص زود تر از آن چه كه تصور مي شود، بميرد؟
من در جست و جو براي يافتن چنين عاملي از سطح تحليل خرد استفاده مي كنم، يعني رفتار نظام سياسي خرد ( در اين جا دولت ) را به عنوان علت فرض مي گيرم و نه رفتار نظام بين الملل ( سطح تحليل كلان ) را.
به باور من آن چه كه آن را " امتزاج تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل با هويت و ماهيت نظام سياسي خرد " مي نامم، اگر تنها عامل پديده ي مرگ زودرس يك نظام سياسي نباشد، به يقين از مهم ترين عوامل چنين پديده اي ست.
يك نظام سياسي كه كه واجد ويژگی " تجديد نظر طلبي راديكال در نظام بين الملل " يا " تقابل با نظام بين الملل " و يا " رفتار ضداجتماعي " باشد، نظامي ست خود ويران گر.
فرض مي كنيم كه نظام " الف " مدت مديدي ست كه داراي ويژگي هاي اشاره شده مي باشد و اين خصوصيات را دروني كرده است.
از اين لحظه به بعد الف 2 استراتژي كلان را مي تواند برگزيند:
1- رها سازي سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت الف با هويت خويش بيگانه شده، استحاله مي شود و پايگاه اجتماعي ديرين خود را كه به واسطه ي آرمان ها و ارزش هاي مبتني بر تقابل با نظام بين الملل گرد آورده بود به تدريج متزلزل مي بيند و در نهايت آن را از دست مي دهد و نابود مي شود.
البته در حالتي كه الف بتواند با يك سير پرشتاب به نوعي كارآمدي اقتصادي و رفاهي خيره كننده دست يازد، قادر خواهد بود تا بر عدم مشروعيت سياسي و استحاله ي ارزشي و ايدئولوژيك خود سرپوش گذارد، كاري كه چين قادر به انجام آن و شوروي ناتوان از آن بود.
باید دید آیا نظام سیاسی می تواند در ماهیت خویش انقلاب کند و دیگر آن نباشد که بود؟
2- پافشاري بر سياست تجديد نظر طلبي راديكال:
در اين وضعيت، نظام بين الملل كه از ويژگي " صيانت از خود " و " خود ترميمي " برخوردار است، دير يا زود توان خود را در جهت انهدام الف بسيج خواهد كرد، و البته پر واضح است كه قدرت نظام بين الملل در صورت هماهنگي بر قدرت يك نظام سياسي خاص مي چربد و هماهنگي نظام بين الملل در موقعيتي كه از جانب يك نظام سياسي راديكال و تجديد نظر طلب در معرض تهديد فوري قرار گيرد، حتمي خواهد بود. نمونه ي چنين حالتي را مي توان در مورد فرانسه ي ناپلئون بناپارت و آلمان نازي مشاهده كرد.
مكاتب چهارگانه:
بررسي نظري
به نظر مي رسد كه آمريكايي ها در طول سده ها چهار ديدگاه اساسي به سياست خارجي داشته اند كه بازتاب ديدگاه هاي متعارض و گاه مكمل نسبت به سياست داخلي آمريكا بوده است.
نكته اي كه بايد آن را در نظر گرفت اين است كه اين ديدگاه ها كاملا جدا و مستقل از هم نيستند، بلكه اشتراكات و همپوشاني هاي بسياري مي توان ميان آن ها يافت.
ديدگاه هميلتوني
Hamiltonianism
الكساندر هميلتون نخستين وزير خزانه داري آمريكا ست، وي با اين تصورات راجع به طبيعت بشر آغاز مي كند كه " آدم ها جاه طلب، كينه جو و درنده خو هستند " و " جنگ قانون زندگي ست، دولت ها نيز نه كمتر از آدم ها مجبور به نزاع بر سر ابزار قديمي جاه طلبي يعني ثروت و افتخار مي باشند ".
از اين روي از آن جا كه قدرت و نفع خودي بر سياست جهاني غالب است، اهداف سياست خارجي آمريكا روشن است: توسعه ي قابليت هاي لازم كه آمريكا را قادر سازد تا " در تدبير نظام امور، حاكم و ما فوق باشد و بتواند شرايط ارتباط ميان دنياي قديم (اروپا ) و دنياي جديد (آمريكا) را به دلخواه تعيين نمايد ".
پیروان هميلتون همواره در پي گسترش اقتصاد ملي پرنشاط بوده اند، آنان سعي نموده اند تا بازارهاي خارجي را به روي خويش باز كنند و آزادي درياها را تضمين نمايند، در هنگام ضرورت متحدان را تشويق كرده اند تا يك " نظم حقوقي و مالي بين المللي كه گسترده ترين تجارت جهاني ممكن در زمينه ي سرمايه و كالا را فراهم مي كند " برپا دارند.
همیلتونی ها اتحاد محكمي ميان دولت ملي و تجارت عمده به مثابه كليد ثبات داخلي و گستره ي كنش موثر قائلند، آنان مدت ها ست كه نياز ملت را به يكپارچگي با اقتصاد جهاني تحت ضوابط مطلوب در كانون توجه قرار داده اند
ديدگاه ويلسوني
Wilsonianism
وودرو ويلسون رييس جمهور آمريكا در ژانويه 1918 در سخنراني سالانه ي خود در برابر كنگره به 14 اصل اشاره مي كند، از جمله دعوت به ديپلماسي آشكار، آزادي دريا ها، رفع موانع تجاري، حق تعيين سرنوشت، خلع سلاح عمومي و مهم تر از همه مطرود دانستن سيستم موازنه ي قدرت در نظام بين الملل.
ویلسون موازنه ي قدرت را " ترتيبي از قدرت، سوء ظن و وحشت " ناميد و معتقد بود كه بايستي اين سيستم را با سيستم امنيت دسته جمعي مقرر در يك سازمان بين المللي جايگزين كرد.
در جامعه ي ملل، طبق سيستمي كه ويلسون در نظر داشت، دولت ها خود را متعهد مي كردند كه جهت مقابله با تجاوز، توسط هر كشوري در هر زمان و مكان، به يكديگر بپيوندند.
افكار انقلابي ويلسون خواستار يك نظم نوين جهاني بود، نظمي كه در تضاد با تجارب كشور هاي اروپايي قرار داشت كه پس از چهار سال جنگ از رمق افتاده بودند، به عبارتي افكار او مطابق با آرمان گرايي و در تعارض با واقع گرايي ست.
هواداران ويلسون مي كوشند تا جهان را براي دموكراسي امن سازند، ديدگاه ويلسوني ظهور سكولار انگيزه هاي قدرتمند ميسيونري آمريكا ست. ويلسوني ها اميدوارند كه شرايط انساني را از راه گسترش خودمختاري دموكراتيك و آفريدن نهاد هاي بين المللي كه به جلوگيري از جنگ كمك مي كنند، بهبود بخشند.
ويلسوني ها معتقدند كه ايالات متحده هم تعهد اخلاقي و هم منافع ملي مهم در گسترش ارزش هاي دموكراتيك و اجتماعي آمريكاييان در همه ي جهان و در ابداع يك جامعه ي بين المللي صلح طلب همراه با حاكميت قانون دارد.
ديدگاه جفرسوني
Jeffersonianism
تامس جفرسون، وزير خارجه ي جرج واشنگتن و سومين رييس جمهور آمريكا ست. وي صيانت از آزادي را والاترين هدف كشور جديد مي دانست، براي وي سياست كناره گيري و انزوا جويي بهترين طريق حفظ و ترقي ملت به عنوان مردمي آزاد بود.
وي نگراني واشنگتن را هنگامي كه ايالات متحده مواجه با دومين جنگ با بريتانيا بود چنين منعكس مي كند: " ما بايد دعا كنيم كه دولت هاي اروپايي آن قدر در مقابل هم قرار گيرند كه امنيت خودشان مستلزم حضور تمامي نيرو هايشان در داخل باشد و ساير قسمت هاي گيتي را بدون آشفتن آرامش به حال خود بگذارند ".
جفرسون بر آن بود كه تجارت خارجي براي تضمين بازار ها جهت صادرات كشاورزي آمريكا و واردات اساسي ضروري ست، لذا وي آماده ي مذاكره براي معاهدات بازرگاني با ديگران و حفظ امكان تجارت كشور بود، " به هر حال براي نيل به مقصود مذكور، كشور به چيزي بيش از تعدادي ديپلمات و يك نيروي دريايي كوچك احتياج ندارد، تامين يك نيروي دريايي همانند آن چه كشور هاي بزرگ اروپا داراي آنند، تلف ساختن احمقانه و شريرانه ي انرژي هموطنانم خواهد بود ".
جفرسوني ها هم مثل ويلسوني ها عاشق آزادي هستند، اما آنها بيشتر نگران حفاظت از آن در داخل هستند تا تلاش براي ترويج آن در ماوراء بحار. در واقع آنان از آن هراس دارند كه موارد مورد نياز براي گسترش دموكراسي (به ويژه يك ارتش بزرگ، يك دولت فدرال عمل گرا و ماليات بالاي مورد نياز براي پرداخت مخارج هر دو آن ها) مي تواند تهديداتي را متوجه آزادي هاي سياسي و اقتصادي داخلي كند.
جفرسوني ها از لحاظ تاريخي نسبت به سياست هاي هميلتوني و ويلسوني كه ايالات متحده را در اتحاد هاي ناخوشايند با بيگانگان درگير مي كند و خطر جنگ را افزايش مي دهد، شكاك بوده اند.
مي توان جفرسوني ها را " استالينيست هاي انقلاب آمريكا " ناميد كه بر خلاف " تروتسكيست هاي انقلاب آمريكا " معتقدند ساختن دموكراسي در يك كشور چالشي ست به اندازه ي كافي بزرگ و نيازي به اشاعه ي آن از طريق كنش مستقيم نيست، ساختن يك الگوي موفق از دموكراسي خود موجب ترويج آن خواهد شد.
ديدگاه جكسوني
Jacksonianism
جكسوني ها نوادگان مذهبي مهاجران اسكاتلندي-ايرلندي هستند كه بيشتر در غرب كهن اقامت گزيدند، آنها نسبت به نخبگان بد گمانند و غريزتا دموكرات اما پوپوليست اند.
جكسوني ها از نظر روابط خارجي نسبت به ابعاد صلح با دوام، بدبين و نسبت به پروژه ي ويلسوني و هميلتوني برپايي يك نظام جهاني ثابت شكاكند. آنان حامي يك نهاد نظامي قدرتمندند با اين حال نسبت به استفاده از آن مگر در موارد مطلقا ضروري بي ميلند، اما در صورت تحريك شدن توسط دشمن، معتقدند كه دشمنان آمريكا ولو از طريق كاربردهاي نيروهاي مسلح قدرتمند بايد به زانو در آيند.
اين مكتب بسيار شايع است و باور دارد كه مهمترين هدف دولت ايالات متحده هم در داخل و هم در خارج بايد امنيت فيزيكي و رفاه افتصادي مردم آمريكا باشد.
گرايش هاي عملي در سياست خارجي آمريكا
در سياست خارجي آمريكا دو گرايش عمده را مي توان مشاهده كرد:
1- انزوا گرايي Isolationism
2- مداخله گرايي يا بين الملل گرايي Interventionism or Internationalism
گرايش اول بر موقعيت ممتاز آمريكا به مثابه يك " سرزمين موعود " كه مي تواند به عنوان يك الگو به تمام بشريت خدمت كند تاكيد دارد.از اين ديدگاه " شهر درخشان بالاي تپه " اگر با جهان خارج در تماس باشد، آلوده مي شود.
گرايش دوم آمريكا را يك نيرو براي " بهتر كردن " جهان مي داند، يك " دولت صليبي " با ماموريت اشاعه ي دموكراسي، آزادي و حقوق بشر در سرزمين هايي كه از خوشبختي كمتري بهره برده اند.
سياست خارجي آمريكا تا حد زيادي متاثر از " دكترين مونروئه " است. همان گونه كه مونروئه و وزير امور خارجه ي وي، جان كويينسي آدامز، در 1823 به بريتانيا در جهت بازداشتن فرانسه و اسپانيا از بازسازي امپراتوري هاي دودماني ياري رساندند، رؤساي جمهور قرن بيستمي آمريكا نيز آلمان و شوروي را از واژگون كردن نظام موازنه ي قدرت در اروپا و گستردن قدرتشان در سراسر جهان باز داشتند.
اگر در حال حاضر نيز يك قدرت ضد دموكراتيك ديگر مناطقي از جهان را تحت تسلط خويش در آورد، آمريكا دوباره مداخله خواهد كرد، سياست هاي آمريكا در طول دهه ها تغيير كرده است اما موضع استراتژيك اساسي آمريكا از 1823 تا كنون تغييري به خود نديده است.
با فرض نياز به سياست هاي جهاني ويلسوني و هميلتوني و همچنين با فرض محدوديت هاي واقعي داخلي يا خارجي، سياسي يا اقتصادي وارد بر قدرت آمريكا، اين كشور نيازمند يك " ظرافت استراتژيك " است، يك استراتژي ملي كلان كه ميان منافع حياتي و ثانويه ي كشور تمايز قائل شود و تمام منافع حياتي و تا حد امكان حداكثر منافع ثانوي را با قبول كمترين خطرها و هزينه ها تامين مي كند.
ظرافت استراتژيك هدف دكترين مونروئه و بالاترين موهبت سنت جفرسوني ست. اين رويكرد مي تواند به بهترين وجهي يك اجماع استراتژيك بنيادين براي ايالات متحده ي آمريكا به ارمغان آورد.
اين استراتژي كلان در وهله ي اول از آزادي هاي داخلي محافظت مي كند و در وهله ي دوم به دنبال جلوگيري از خشونت و محافظت از دوستاني است كه ملت هايشان را مدرنيزه كرده اند يا در حال مدرنيزه كردن تمدن هاي در حال گذارند.
مكاتب چهارگانه
و تاثيرات آن بر سياست خارجي آمريكا
تقسيم بندي مكاتب چهارگانه به گونه ي مؤثري نحله ي انزواگرايانه ي سياست خارجي آمريكا را به يك فرم محافظه كارانه (جكسوني) و يك فرم ليبرال (جفرسوني) كه بيشتر متوجه سياست هاي اجتماعي داخلي ست، منشعب مي كند. همچنين با اين طبقه بندي، مداخله گرايي يا بين الملل گرايي به يك فرم بيشتر اقتصادگرايانه (هميلتوني) و يك فرم بيشتر بشردوستانه (ويلسوني) تقسيم مي شود.
اين تقسيم بندي راه مفيدي براي نگاه به سياست هاي آمريكا در اختيارمان مي گذارد، بدين گونه خروجي بين الملل گرايي و انزوا گرايي با بازنمايي بيشتر ديدگاه هاي جكسوني و جفرسوني در حزب جمهوري خواه و ديدگاه هاي ويلسوني و هميلتوني در حزب دموكرات نمايانده مي شود.
سياست خارجي آمريكا متضمن هر دو مكتب مداخله گرايانه است، ديدگاه هميلتوني بازار ها را مي گشايد و ديدگاه ويلسوني حقوق بشر را در گستره ي عالم مي گستراند، همچنين دربردارنده ي ديدگاه جكسوني و جفرسوني ست، از آن رو كه هر دو، درجه ي تعهد بسياري نسبت به امنيت ملي دارند، زيرا به عنوان مثال در جريان 11 سپتامبر به نظر مي رسد كه اسلام راديكال تهديدي عيني نسبت به امنيت داخلي به شمار مي رود.
سياست گزاران ناچارند تا در وضعيت بحراني يك استراتژي كلان طراحي كنند، استراتژي اي كه در خدمت منافع و امنيت ايالات متحده در داخل و خارج باشد.
البته اين طبقه بندي ابهام هايي نيز دارد و اين سؤال مطرح مي شود كه افراد دقيقا در كجاي آن قرار مي گيرند، مثلا آيا نومحافظه كاراني همچون ويليلم كريستول و رابرت كگلي كه مدافع استفاده از قدرت آمريكا (از جمله قدرت نظامي) در جهت شكست دادن دشمنان خارجي و گسترش دموكراسي هستند، ويلسوني هاي دست راستي اند يا جكسوني و يا پيوندي از آن دو؟
در هر حال به نظر مي رسد كه اين تقسيم بندي دقيق تر از تقسيم بندي رئالسيم/ايده آليسم يا چند جانبه گرايي/يك جانبه گرايي و يا باز/كبوتر باشد.
راز موفقيت سياست خارجي آمريكا:
پويايي و تكثر فكري
هر كدام از ديدگاه هاي حاكم بر سياست خارجي آمريكا در بلند مدت به محك اجرا گذاشته شده اند و ناپايداري دموكراسي نمايندگي از طريق تغيير آن ها و تبديل آن ها به يكديگر، به هنگامي كه نامناسب به نظر مي رسيده اند، به قدرت يابي اين ديدگاه ها ياري رسانده است.
انعطاف پذيري سياست خارجي آمريكا به كمك خرد جمعي و نظام سياسي پاسخگو به موفقيت آن ياري مي رساند.
هر يك از جهان بيني ها در جاي خود معتبر است و بزرگ ترين ارزش آن ها ممكن است برآمده از اين واقعيت باشد كه چگونه هركدام از آن ها در يك بازي دموكراتيك، ديگري را از عرصه حذف مي كند.
با پي در پي آمدن اين ديدگاه ها كه هر يك قادر به تركيب با ديگر رويكرد ها و يا اذعان به محاسن آن ها ست، سياست خارجي آمريكا از انعطاف پذيري در كوتاه مدت و پايداري در هدف در بلند مدت سود مي برد. اگر چه اين چهار مكتب از منافع گونه گون منطقه اي، اقتصادي، فرهنگي واجتماعي جانبداري مي كنند اما رقابت آن ها بر سر نفوذ سياسي محيطي را فراهم مي كند كه در آن منافع ملي كمابيش مي تواند تعريف و تبيين شود. رشد و يا افول مكاتب متفاوت در گفتمان سياست خارجي عموما بازتاب دهنده ي رشد و يا افول اهميت منافع ويژه اي ست كه هر يك از مكاتب از آن جانبداري مي كنند.
از اين چشم انداز به نظر مي رسد كه در طول زمان رقابت مكاتب چهارگانه بر سر نفوذ، سياست خارجي اي ارزاني مي دارد كه نسبت به آن چه كه محصول يك ذهنيت منفرد است، مزيت دارد، هر چند كه آن ذهنيت منفرد، توان مند باشد و يا دستي نامريي از جايگاه آن محافظت نمايد، همچنان كه بازار در طول زمان به توليد خروجي اي گرايش دارد كه از نتايج يك طرح منفرد و هر چند عاقلانه برتر است.
طبيعت مشاركتي جامعه ي سياسي آمريكا بدان معني ست كه دست كم پيوند محكمي بين قدرت سياسي مكاتب نامبرده و وزن آن ها در ميان ملت وجود دارد. محصول نهايي اين ديدگاه ها بيشتر يك تركيب استنتاج شده است تا يك عينيت محض. فضيلت هاي اين سياست خارجي انعطاف پذيري و فنروارگي آن هستند.
برگرفته از
Walter Russell Mead, Special Providence, American Foreign Policy And How It Changed The World, New York, Routledge, 2002
ترجمه از پويا هيبت اللهی